آن . پس نتيجهء كلى آنكه هر چيزى كه متحرك ومتغير نباشد نه بالذات ونه بالعرض واقع در تحت زمان نمىباشد ووجود آن زماني نيست . در اينجا بايد شبههايى كه مخالفان وارد كردهاند بيان كنيم :
1 - پيروان مذهب أول گفتهاند « 1 » كه زمان نوع موجودى است كه از فرض عدم آن ، محال لازم آيد وهر آنچه از فرض عدمش محال لازم آيد واجب الوجود است ، پس زمان واجب الوجود است لذاته .
اما بيان صغرى قياس اين است كه زمان بالضرورة موجود است زيرا هر فردى بالضرورة مىداند كه مثلا هزار سال قبل موجود نبوده است والآن وجود دارد ومثلا از چند سال قبل وجود داشته است ودر فلان سن از عمر است . واگر تصديق بأمري ضروري باشد ، اجزاء آن تصديق هم ضروري است . پس علم بوجود زمان ضروري است واز مجرد فرض عدمش ، محال لازم آيد . زيرا اگر عدم آن فرض شود بناچار طورى فرض مىشود كه عدمش بعد از وجودش باشد ووجودش قبل از عدمش باشد ، بيك نوع قبليّت وبعديّتى كه قهرا با هم جمع نمىشوند وحال آنكه قبليّت وبعديّتى كه جمع نمىشوند ، خود زمان است ، پس لازم آيد كه زمان در هنگام عدمش ، موجود باشد واين محال است « 2 » .
امّا بيان كبرى قياس اين است كه معنى واجب الوجود بالذات نيست مگر موجودى كه نظر بذاتش از فرض عدمش ، محال لازم آيد . پس زمان موجودى است واجب لذاته وهر آنچه وجودش لذاته واجب باشد ، جسم وجسماني نيست پس زمان موجودى است قائم بنفس خود كه نه جسم است ونه جسماني .
وامّا كسى كه گويد زمان عبارت از فلك معدل النهار است باين امر تمسك جسته
هامش
( 1 ) - كه گفتهاند زمان ، جسم وجسماني نيست وواجب الوجود است .
( 2 ) - مىگويد فرض عدم آن بعد از وجود آنست وفرض وجود آن قبل از عدم آنست ، پس بعد از وجود كه در حال عدم است بعدى پيدا شد وبعد ، زمان است . پس از فرض اين امر محال لازم آيد چون از فرض عدم وجود لازم آيد .