وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ
« 1 » و اين بيان امر بود و مر پيغامبر عليه السّلم را اندر آموخت ، و دل او پاك كرد از همه وسوسهاى شيطان ، و آن گه پر از علم كرد و پر از كرامت بيا كند و اين بدان وقت بود كه مر پيغامبر عليه السّلم را بدايه داده بودند بدان قبيلهء بنو سعد ، و دايهء او حليمه نام بود ، و اين دايه را نيز پسرى بود و هر دو بهم بدر « 2 » رفته بودند و بازى همى كردند چنان كه قاعده كودكان باشد .
و آن پسر دايه نگاه همى كرد ناگاه سه تن را ديد كه همى آمدند ، و از آن سه تن يكى آفتابهاى داشت و يكى طشتى . و بيامدند « 3 » و دست پيغامبر عليه السّلم بگرفتند ، و كودكان بسيار بودند و همه بازى همى كردند ، و او را از ميان آن كودكان بدر بردند . و پسر دايهء پيغامبر عليه السّلم از دنبالهء ايشان نگاه همى كرد ، و ناگاه ديد كه پيغامبر عليه السّلم را بخوابانيدند ، و شكم او بشكافتند ، و دل و جگر او بيرون آوردند ، و در آن طشت نهادند ، و آن آب برو ريختند ، و پاك بشستند . و آن پسر دايه بانگ همى داشت و فرياد و گريه و زارى همى كرد و مىگفت كه : زنهار كه او را مكشيد كه كودكى طفل است و يتيم و غريب .
پس آن پسر دايه گريان و زارىكنان به خانه باز دويد ، و پدر و مادر را گفت كه : هلا بشتابيد و محمّد را اندر يابيد ، كه سه تن آمدند ، و او را
هامش
( 1 ) البقره 31
( 2 ) پسركى بود و هر دو بيرون . ( صو )
( 3 ) يكى از ايشان آب دستانى داشت بدست اندر ، و ديگر طشتى داشت . پس اين هر سه تن فراز آمدند . ( صو )