اندرو آويختند و بعاقبت سر او بشكستند ، « 1 » و او را بسيارى بزدند . پس جماعتى از ياران پيغامبر برسيدند و او را از دست ايشان باز ستدند .
پيغامبر عليه السّلم به خانه باز رفت بس ( ؟ ) خورده و سر شكسته . « 2 » و حمزه عمّ پيغامبر رضى اللَّه عنه بصيد رفته بود و بدان صحرا در يك آهو بديد ، و تير برو راست كرد كه بزند . پس آهو بآواز آمد و با حمزه گفت كه : تير به من چرا مىاندازى كه ترا خود بخانهء خويش كار از اين فريضهتر افتاد است ، كه برادر زادهء ترا محمّد رسول اللَّه را چندانى بزدهاند و سرش بشكسته ، و باز خانه رفت ، و رنجور و خسته و سرشكسته آنجا خفته است . و اين خود معجزاتى بود مر حمزه را .
و او را آن سخن از آن آهو سخت عجب آمد ، و باز گرديد و به خانه باز آمد . و چون در بزد كنيزكى بود او را ، نام او قمريه ، و بيامد گريان و در بگشود . و حمزه [ از گريهء او بپرسيد . و اين قمريه احوال سر شكستن پيغامبر صلعم باز گفت . حمزه ] « 3 » كمان بدست داشت و باز گرديد ، و بدر خانه ابو جهل شد ، و او بر در سراى نشسته بود ، با او بخصومت آورد و گفت كه : تو چرا برادر زادهء مرا بزدى و سر او بشكستى ؟ پس آن مردمان گرد آمدند . و ابو جهل ايشان را گفت كه : او را هيچ مگوييد ، بگذارى ، تا هر چه خواهد مىكند و مىگويد ، كه اگر شما او را چيزى گوئيد او برود و باز دين محمّد آيد . « 4 » و حمزه رضى اللَّه عنه آن كمان بر سر ابو جهل همى زد ، و سر او بسه جايگاه بشكست ، و بازگشت . و بخانهء پيغامبر عليه السّلم آمد و گفت كه :
هامش
( 1 ) و اندر آويختند و مر او را سر . ( صو )
( 2 ) بخانهء خديجه باز آمد سر اشكسته و بسيار زده . ( صو )
( 3 ) ( صو ) [ و اين جمله از قلم كاتب متن افتاده است . ]
( 4 ) اندر دين محمد شود . ( صو )