نگاه همى كنم هيچ خلق را مىنبينم ، و هر زمانى چشم من بر چيزى اوفتد كه « 1 » سر او بر آسمان باشد و پاى او بر زمين بود ، و خويشتن را به من نمايد و باز پنهان شود و ناپديد گردد .
و خديجه رضى اللَّه عنها زنى عاقله بود ، او را گفت كه : يا محمّد تو ازين هيچ اندوه مدار كه تو ديوانه نگردى كه ديو را بر تو ظفر نباشد .
اكنون هر آن وقتى كه تو آن را ببينى مرا آگاه كن . و چون زمانى بر آمد ، گفت : يا خديجه آن چيز آمد . و خديجه هم آن گه سر و موى خويش برهنه كرد ، و گفت كه : يا محمّد اكنون مىبينى ؟ گفت : نه .
خديجه گفت كه : يا محمّد اندوه مدار كه آن فريشته است كه خويشتن را به تو مىنمايد ، كه اگر ديو بودى چون موى برهنه كردمى او بنگريختى .
و پيغامبر عليه السّلم را بر كوه حرا جايگاهى بود « 2 » كه آنجا رفتى و بنشستى . و ديگر روز بر كوه شد بدان مقام گاه خويش ، و جبريل عليه السّلم بيامد و خود را به دو نمود ، و گفت كه : يا محمّد مترس و هيچ اندوه مدار كه من جبريلام و تو رسول خداى عزّ و جلّاى ، و من پيغام حق تعالى سوى تو آورم . پس گفت : يا محمّد
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ
- الى قوله -
ما لَمْ يَعْلَمْ
و جبريل عليه السّلم او را اندر آموخت ، و پيغامبر عليه السّلم به خانه باز آمد ، و مر خديجه را گفت كه : آن جبريل عليه السّلم بود ، و خويشتن را بر من پيدا كرد ، و اين سوره مرا اندر آموخت .
پس اين خبر جبريل عليه السّلم در جمله مكّه فاش شد . و ابو جهل چون اين خبر بشنيد برخاست و با تنى چند ببطحاى مكّه رفت ، و بر راه پيغامبر عليه السّلم بنشست ، و چون پيغامبر عليه السّلم بدانجا برسيد
هامش
( 1 ) و هر زمانى چيزى در چشم آيد كه . ( صو )
( 2 ) بر كوه جايى بودى . ( صو )