به حسن بن على كه در كنارش نشسته بود رو كرد و گفت : برادرزاده ! تو را به خدا سوگند ، به من بگو كه چرا از اين محل خارج نشدى ؟ زيرا من مىدانم كه پدرت چقدر به تو علاقه دارد . پس حسن بيرون رفت و به دنبالش عبد اللّه بن عمر نيز خارج شد . » « 1 »
3 . « هرگاه مردم از حكومت عثمان به على عليه السّلام شكايت مىبردند ، على فرزندش حسن را نزد عثمان مىفرستاد . چون اين كار زياد تكرار شد ، به او گفت : پدرت مىپندارد هيچكس نيست كه آنچه را او مىداند بداند ، حال آن كه ما بهتر از او مىدانيم كه چه مىكنيم ؛ بايد دست از ما بردارد . ديگر على عليه السّلام پسرش را بدين منظور نزد او نفرستاد . » « 2 »
ابن قتيبه گويد :
« سپس حسن بن على داخل شد و گفت : مرا به هرچه مىخواهى فرمان ده كه من در اختيار توام . پس عثمان به او گفت : اى برادرزاده ! برگرد و در خانهات بنشين تا اين كه فرمانى از جانب خدا برسد . » « 3 »
4 . گروهى از مردم ، از جمله سعد بن مالك و ابو هريره و زيد بن ثابت و حسن بن على همت كردند و جان بر كف آماده شدند تا از عثمان دفاع كنند . عثمان كس به نزدشان فرستاد و آنان را از تصميم خود آگاه كرد و از آنان خواست كه پراكنده شوند ، آنان هم منصرف شدند . « 4 »
5 . « عثمان كس به نزد على بن ابى طالب فرستاد كه به نزد من بيا . على پسرش
هامش
( 1 ) . همان ، ص 230 .
( 2 ) . منابع اين مطلب قبلا بيان شد .
( 3 ) . الامامة و السياسة ، ج 1 ، ص 39 ؛ حياة الصحابة ، ج 2 ، ص 134 ، نقل از : الرياض النضره ، ج 2 ، ص 269 .
( 4 ) . تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 389 .