تا جايى كه هر كس در تاريخ مطالعاتى داشته باشد ، به خوبى درمىيابد كه مسائل اهل بيت عليهم السّلام به طور عام و مسألهء امامت و حقانيت آنان بر خلاف به طور خاص ، همواره پويايى و عمق خود را در وجدان و شعور امت اسلامى حفظ كرده است و هرگونه نزاع و درگيرى در جامعه ، به طور مستقيم يا غير مستقيم ، با مسألهء امامت ارتباط دارد . شهرستانى با صراحت مىگويد :
« و اعظم خلاف بين الأمة خلاف الامامة ، اذ ما سلّ سيف فى الاسلام على قاعدة دينية مثل ما سلّ على الامامة فى كل زمان ؛ « 1 »
بزرگترين اختلاف در ميان امت مسلمان ، اختلاف بر سر امامت بود . چرا كه در هيچ عصرى در اسلام به خاطر يك قاعدهء دينى شمشيرى چون شمشيرى كه به خاطر امامت كشيده شد ، از غلاف بيرون نيامد . »
همانطور كه ديديم ، اين نقشهء شيطانى - كه بدان اشاره شد - در درجه اول امامت را هدف قرار داده بود . دشمنان دريافته بودند كه امامت ، خطرهاى بزرگى را در درازمدت برايشان به دنبال خواهد داشت و تمامى نقشههاى آنان را يكى پس از ديگرى نقش بر آب خواهد كرد .
از سوى ديگر ، ملاحظه مىشود كه ائمه عليهم السّلام همواره در صحنه حضور دارند و با دقت و آگاهى كامل ، حوادث را دنبال مىكنند و مسئوليت الهى و انسانى خود را در قبال سياستى كه كيان اسلام و سرنوشت مسلمين را در درازمدت تهديد مىكند ، به خوبى حسّ مىكنند . براى همين بود كه راهى جز مقابله با اين سياست و تلاش براى نابودى آن در پيش نگرفتند . امامان اين كار را يك واجب شرعى و مسئوليت الهى مىدانستند كه به هيچ وجه نمىتوان در آن كوتاهى و سهلانگارى كرد و در اين باره شك و ترديد به خود راه داد . به تعبير بندهء شايستهء خدا ،
هامش
( 1 ) . المال و النحل ، ج 1 ، ص 24 .