در فراقش به من شود نگران * در وصالش مرا بود منظر
پرسم از وى مگر چه كردم من * كه شدى دشمن من از هر در
تشنه آب آن دهانم من * رحمتى كن به تشنه ، اى مهتر
نظرى كن به اين اسير نزار * اندكى سوى او ز مهر نگر
در ضمن چكامهاى از مرگ برادرزادهاش سوگوارى كرده است :
هو الدهر لا يلفى لديه سرور * فتأميل صفو العيش فيه غرور
تصاريفه فى كل يوم و ليلة * بكاسات حتف فى بنيه تدور
و أحداثه تسعى به عين بصيرة * لهدم مبانى المجد حين تسير
اذا منحت بعد الصباح سرورها * يكوى لها قبل المساء شرور
روزگار ، اى كه بردهاى تو سرور * از همه مردمان به ليل و نهار
شب و روزت مغير شادى * مى ندارى ز جور و ظلم قرار
زشتى تو مراست ، نصب العين * بر پليدى تراست ، استقرار
بامدادان مرا كنى مسرور * نامده شب ز غم ، فزايى بار
ضمن چكامهاى طولانى ، از سرشناسى ستايش كرده و گويد :
سئمت لفرط تنقلى البيداء * و شكت لعظم ترحلى الانضاء
ما ذا رأى فى الدهر غير مودع * خلا و توديع الخليل عناء
فقدت لطول البين عينى ماءها * فبكاؤها عوض الدموع دماء
أبلى النوى جلدى و أوقد فى الحشا * نيران وجد ما لها اطفاء
از فراقت در بيابان سرگران * رفته از من گوشت ، مانده استخوان
مى نمانده غير توديعى بهجا * بهر من اندر زمين و آسمان