زيد در پاسخ آنها فرمود ، بيم آن دارم كه مرا خوار سازيد و به دست بيگانگان تسليم كنيد چنانكه همين عمل نامشروع را با پدر و جدم انجام داديد . سوگند ياد كردند چنان نيست كه پنداشتهايد .
داود بن على خطاب به زيد فرمود : اى پسر عمو ! مردم كوفه تو را فريب مىدهند زيرا ، همين مردم بودند كه بهتر از تو را كه جدت على بن ابى طالب باشد خوار ساختند تا به شهادت رسيد و پس از او با فرزندش حسن عليه السّلام بيعت كردند و پس از بيعت بر او بريدند و عبا از دوشش كشيدند و بدنش را آزردند ، و جد تو حسين عليه السّلام را از مدينه بيرون آوردند و سوگند ياد كردند كه از مددكارى با او دست برندارند و آخر الامر او را در دست مخالفان درآوردند و بدين كار هم اكتفا نكردهاند بلكه ، او را به شمشير بىوفايى و پيمانشكنى خود شهيد ساختند . اينك با اين شواهدى كه به اطلاع تو رسانيدم ، از بازگشت به كوفه خوددارى كن .
كوفىها به زيد گفتند ، به حرف داود و پيشنهاد او توجهى مكن زيرا ، او نمىخواهد تو ظهور كنى و مىپندارد كه او و خاندانش شايستهتر براى ظهور مىباشند .
زيد كه كاملا با سخنان پوشالى كوفىها مواجه شده بود ، خطاب به داود گفت : على عليه السّلام در برابر پولى كه معاويه در اختيار مردم مىگذارد و آنها را به زروزيور فريب مىداد با وى مىجنگيد و حسين با يزيد مىجنگيد و سرانجام به آنها روى مىآورد . داود گفت ، بيم آن دارم به مجردى كه با كوفىها به كوفه بازگردى بر هيچكسى جز تو سختگيرى پافشارى نشان ندهند . و تو خود هم به اين موضوع واقفى ، و سرانجام خود را آنچنانكه گفتم مشاهده مىكنى .
رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي ) — صفحة 475
مساهمون: محمد باقر ساعدى
ص٤٧٥