وصل الهجير بهجر قوم كلما * أمطرتهم شهدا جنوا لك حنظلا
من غادر خبثت مغارس ودّه * فاذا محضت له الوفاء تأولا
للّه علمى بالزمان و اهله * ذنب الفضيلة عندهم ان تكملا
طبعوا على لؤم الطباع فخيرهم * ان قلت قال و ان سكت تقولا
انا من اذا ما الدهر همّ بخفضه * سامته همّته السماك الاعزلا
واع خطاب الخطب و هو مجمجم * راع اكل العيس من عدم الكلا
زعم كمنبلج الصباح ورائه * عزم كحدّ السيف صادف مقتلا
هرگاه كريمى در منزلگاهى حالت انزوا در خود احساس كند ، بر اوست كه ازآنجا كوچ نمايد . مانند ماه شب چهارده كه هرگاه ، احساس خردى و كاستى در خود مىنمايد ، به طلب كمال برمىآيد و با نقل مكان ، خود را به مرتبه بلندترى مىرساند .
از بردبارى تو اندوهناكم ، هرگاه به آبشخور آلودهاى اكتفا كنى ، با آنكه روزى خدا همه جا را فراگرفته است . شتر راهوار خود را هدف تير تقاعد خود قرار داده و زندگى را بر خود تلخ كرده و بيابان آسايش را به همراه آن نپيمودهاى آرى ، چون شمشير برندهاى باش و از غلاف تقاعد بيرون خرام و خون دشمن كاهلى را با آن بريز .
خود را مردهاى مپندار زيرا مرگ ، همان زندگى ذلتبار است . تو براى سير آفاقى و به دست آوردن وسيله راحتى آفريده شدهاى نه براى فقر و بيچارگى . بنابراين ، به دنيايى كه براى خود برگزيدهاى و بند بيچارگى را بهپاىخود افكندهاى ، دلبستگى پيدا مكن زيرا ، آنچه را پنداشتهاى جز خواب و خيالى بيش نيست .
مسافر به مردمى مىرسيد كه هرگاه ، باران انگبين را بر آنها بباراند آنها براى او هندوانه ابو جهل مىچينند . حيلهگرى كه همواره به جاى تخم محبت تخم خباثت مىكارد ، به جايى رسيده كه وفاى تو را به بىوفايى مبدل مىسازد . به خدا سوگند ، مردم روزگار خود را به خوبى مىشناسم و يقين