[ همان كتاب 9 / 189 ] به سند خود ، از « ابو امامه » روايت مىكند كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله به همسرانش فرمود : مواظب باشيد كارى نكنيد كه حسين مرا ، به گريه درآوريد ! آن روز كه نوبت « ام سلمه » بود و پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله در خانه او تشريف داشت ، « جبرئيل » نازل شد . حضرت رسول صلَّى اللَّه عليه و آله به اتاق رفت و به « امّ سلمه » سپرد كه : مواظب باش كسى بر من وارد نشود . حسين عليه السلام آمد و همين كه چشمش به رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله افتاد ، مىخواست داخل اتاقش شود كه « ام سلمه » او را گرفت و به سينه چسبانيد . امام حسين عليه السلام گريست و وى سعى مىكرد تا او را از گريه باز بدارد ولى گريه حسين عليه السلام شدت يافت و « ام سلمه » او را رها كرد و به اتاق حضرت صلَّى اللَّه عليه و آله داخل گشت و روى دامان پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله نشست . « جبرئيل » به رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله خبر داد كه در آيندهء نزديك ، امت تو ، همين فرزندت را به شهادت مىرسانند . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله از سخن « جبرئيل » به شگفت آمد و فرمود : آنها در حالى كه به من ايمان دارند ، فرزندم را شهيد مىكنند ؟ ! « جبرئيل » گفت : آرى ! آنها وى را شهيد مىنمايند . در حالى كه « جبرئيل » مشتى خاك به رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله مىداد ، گفت : اين خاك از همان سرزمينى است كه در آن به شهادت مىرسد .
رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله در حالى كه بسيار اندوهناك بود حسين عليه السلام را به بغل گرفت و از خانه بيرون رفت . « ام سلمه » گويد : پنداشتم از آنكه حسين عليه السلام را اجازه دادهام تا وارد منزل شود ، ناراحت شده است ، براى همين عرض كردم : يا نبى الله ! جانم فداى شما ، خود شما به ما ( همسران ) توصيه كرده بوديد كه كارى نكنيد حسين من بگريد و از سوى ديگر دستور داده بوديد اجازه ندهم تا كسى بر شما وارد شود و بالاخره چاره نداشتم و به حسين عليه السلام اجازه ورود دادم . پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله چيزى نگفت تا اينكه نزد اصحاب خود رسيد . آنان در مكانى نشسته بودند . حضرت فرمود : امت من ، اين فرزندم را شهيد مىكنند . « عمر » و « ابو بكر » هم در ميان اصحاب حضور داشتند ، گفتند : آيا آنهائى كه مرتكب چنين عمل فجيعى
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 254
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص٢٥٤