« ابن عمر » كه اجازه ورود نداشت بازگشت ، من هم همراه او بازگشتم . پس از آن ، « عمر » با من ملاقات كرد و گفت : شما را نديدم . در پاسخ گفتم : بنا به عهدى كه داشتم آمدم و تو با « معاويه » خلوت كرده بودى و « ابن عمر » هم پشت در به انتظار اجازهء ورود ايستاده بود . او بازگشت ، من هم همراه او بازگشتم . « عمر » گفت : تو از « ابن عمر » شايستهترى به اذن ورود ! آنگاه « عمر » گفت : اين موهائى كه بر سر ما روئيده است ، نخست خدا رويانيده است و پس از او ، شما رويانيدهايد .
مؤلف گويد : « متّقى » اين حديث را در [ كنز العمال 7 / 105 ] روايت كرده است و مىگويد : « ابن سعد » ، « ابن راهويه » و « خطيب » آن را نقل كردهاند و « ابن حجر » هم در [ صواعق ص 107 ] متعرض است و مىنويسد : امام حسن عليه السلام از « عمر » استيذان كرد ، « عمر » گفت : تو از « عبد الله » شايستهترى به اذن گرفتن و اضافه كرده است كه آيا پس از خداى تعالى به غير از شما ديگرى هست كه مو بر سر ما بروياند ؟
در روايتى آمده است : هرگاه تصميم داشتى پيش ما بيائى ، نيازى به اجازهء ورود نيست .
« دار قطنى » اين حديث را روايت كرده است .
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 241
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص٢٤١