باب نهم « عمر بن خطَّاب » به امام حسين عليه السلام عرض كرد : موهائى كه بر سر ما روئيده است خدا رويانيده و پس از او شما رويانيدهايد
[ تاريخ بغداد خطيب بغدادى 1 / 141 ] به سند خود ، از « عبيد بن حنين » نقل كرده است كه امام حسين عليه السلام فرمود : در يكى از روزها كه « عمر بن خطَّاب » بر فراز منبر قرار گرفته بود ، بر او وارد شدم و بلادرنگ بر روى منبر بالا رفتم و به او گفتم : از منبر پدرم فرود آى و بر منبر پدر خودت قرار بگير ! « عمر » گفت : پدر من منبرى نداشته است كه بر فراز آن قرار بگيرم . در عين حال دست مرا گرفته و در كنار خود نشاند و من در آن حال با انگشت كوچكم بازى مىكردم .
هنگامى كه از منبر فرود آمد ، مرا به منزلش برد و پرسيد : چه شخصى اين حرفها را به تو ياد داده است ؟ پاسخ دادم : خدا داناست كه آنچه را اظهار كردم كسى به من ياد نداده بود . « عمر » گفت : اى فرزند ! چقدر شايسته است يك روز به منزل ما تشريف بياورى . در يكى از روزها ، به خانهء او رفتم و اين در حالى بود كه وى با « معاويه » خلوت كرده بود و « ابن عمر » هم پشت در به انتظار اذن ورود ايستاده بود .