بشنوم . او ناراحت شد گفت : برخيز كه خدا تو را بر روى پاهايت برقرار ندارد ! آنگاه اسم او را از ليست ديوان محو كرد ! « ابن حجر » اين روايت را در [ صواعق ص 107 ] نقل كرده است و مىگويد :
« امام احمد » اين حديث را آورده است و ديگران هم مانند آن را نقل كردهاند
و در كتاب [ فتح البارى در شرح بخارى 17 / 105 ] با اندك تقديم و تأخيرى روايت مزبور را مشابه با روايت « كلاباذى » ذكر كرده و گفته است كه در « القطعيات » از « ابو خالد » ، « اسماعيل » از « قيس بن ابى حازم » روايت كردهايم كه مردى پيش « معاويه » آمد و مسألهاى پرسيد . « معاويه » گفت : پاسخ اين مسئله را از على عليه السّلام درخواست كن ! سپس « معاويه » گفت : به خاطر دارم كه هرگاه مسألهاى براى « عمر » مشكل مىشد ، پاسخش را از على عليه السّلام درخواست مىكرد . و مىگفت كه آسوده خاطرم كه على عليه السّلام حاضر است .
[ سنن بيهقى 10 / 120 ] به سند خود ، از « ابو حسّان » روايت است كه پسر عموهاى « عباس بن خرشهء كلابى » و پسر عموهاى زن او به وى گفتند : زن تو دوستدار تو نيست و علاقهاى به تو نشان نمىدهد و هرگاه مىخواهى از اين واقعيت با خبر شوى او را مخيّر ساز . وى به زنش ، « برزه » دختر « حرّ » ، گفت : در طلاق گرفتن مختارى ! او سه بار گفت : بديهى است علاقهاى به تو ندارم و ديگرى را بر تو برمىگزينم . پسر عموهاى هر دو طرف گفتند كه با توجه به آنچه گفت ، او سه طلاقه است و بر تو حرام شده است . « عباس » سخن آنها را نپذيرفت و گفت :
شما دروغ مىگوييد ، او بر من حرام نشده است . آنگاه براى دريافت حقيقت بحضور حضرت على عليه السّلام شرفياب شد . جريان را به عرض حضرتش تقديم داشت حضرت على عليه السّلام فرمود : آرى ، او بر تو حرام است و تا شوهر ديگرى اختيار نكرده ، نبايد با او نزديكى كنى و الَّا تو را سنگسار خواهم كرد ( ؟ ! ) اين ناراحتى در دل او باقى بود تا « معاويه » به خلافت رسيد . آن مرد از فرصت استفاده كرد پيش
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 155
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص١٥٥