41 - ايشانند كه ايشانراست روزى شناخته
42 - ميوهها و ايشان گرامى كردگانند « 1 »
43 - اندر بهشت با نعمت
44 - بر تختها رو يا روى
45 - مىگردانند برايشان بجامها از چشمه
46 - سپيد بمزه خورندگان را « 2 »
47 - كه نيست اندران درد شكمى و نه ايشان ازان مست شوند
48 - و نزديك ايشانست فرو دارندگان چشم بزرگ چشمانى « 3 »
49 - گواى ايشان بسپيدى چون خايه مرغ در صدف « 4 »
50 - پيش آيند برخى از ايشان بر برخى و مىپرسند يك ديگر را
51 - گفت گويندهاى از ايشان كه : بود مرا يارى
52 - گويد او : توى از راست كردگان « 5 »
53 - آيا بميريم و باشيم خاكى و استخوانى ما شمار كردگانيم ؟ « 6 »
54 - گفت : هستيد شما ديدور شوندگان ؟
55 - و ديدور شد پس بديد او اندر راستى دوزخ « 7 »
56 - گفت كه : خداى اگر خواستى كه تباه كنى « 8 » مرا
57 - و اگر نه نعمت خداى استى باشمى از بجاى آوردگان « 9 »
هامش
( 1 ) روزى دانسته و ايشان نواختگان باشند . ( صو )
( 2 ) سپيد بامزه . ( صو )
( 3 ) كنيزكان چشم خوابندگان . يعنى كسى ناديد ايشان را . ( صو ) قاصرات الطرف .
( 4 ) پندارى خايه اندر پوست . ( صو )
( 5 ) من آنم كه بود مرا يارى . همى گفت تو از استوار دارندگانى . ( صو )
( 6 ) ما را پاداش دهند . ( صو )
( 7 ) گفت خواهيد شما تا به بينيد ؟ بنگرست بديد آن دوست را در ميان دوزخ . ( صو )
( 8 ) گفت بخداى كه خواستى كه هلاك كنى . ( صو )
( 9 ) بودمى از آورندگان به عذاب . ( صو )