( 1 ) پدرم باتفاق آن حضرت بخانهء خليفه رهسپار شد چون حضرت وارد منزل خليفه شد و منهم همراه پدرم بودم حضرت چشمش به قاطر افتاد كه در حيات خانه ايستاده حضرت به طرف آن توجه كرده دست مبارك بر كپل آن حيوان گذارد من مشاهده كردم بمجردى كه حضرت دست بر آن گذارد چنان عرق كرد كه قطرات آن از بدنش ميريخت آنگاه به طرف مستعين رفته سلام كرد خليفه از تشريف فرمائى آن حضرت خوش آيند گفته و آن حضرت را كنار خود نشانيد و عرضه داشت اى ابو محمد اين قاطر را دهانه بزن حضرت ابو محمد به پدرم فرمود استر را لجام كن مستعين كه بسيار مايل بود نظريه نديمش صورت پيدا كند معروض داشت بلكه خود شما اين كار را به عهده بگيريد .
حضرت ابو محمد رداى مبارك را گذارده به طرف استر رفته آن را لجام كرده برگشت و نشست ، مستعين درخواست كرد آن را زين فرمائيد حضرت باز بپدرم فرمود آن را زين كند خليفه كه آرزومند بود اين بار شايد به آن جناب آسيبى برسد گفت شما خود آن را زين فرمائيد حضرت بار ديگر رفته آن را زين كرده برگشت ، مستعين پيشنهاد كرد آيا ميتوانيد بر آن سوار شويد ؟ حضرت فرمود آرى بلافاصله بر - خاسته و بر آن سوار شد گاهى يورغه و هنگامى بطريق عادى و بالاخره به بهترين وجهى با آن حيوان در خانه خليفه راه رفت آنگاه پياده شد .
مستعين پرسيد چگونه استرى ديدى آن را ؟ فرمود قاطر سوارى بسيار خوبى است . مستعين گفت آن را خليفه به تو بخشيد ، حضرت به پدرم فرمود آن را بگير و به سرطويله ببر پدرم دهانه آن را گرفته از دربار خليفه خارج كرد .
( 2 ) ابو هاشم جعفرى گويد از تنگدستى و ناتوانى خود به حضرت ابو محمد ع شكايت كردم حضرت با تازيانه خود زمين را اندكى كاويده ، كيسهء بيرون آورده و در آن مقدار پانصد دينار پول بود به ابو هاشم
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 663
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٦٦٣