كه جوان تازه سالى است صحبت كن ، شامى پذيرفت گفت اى غلام در بارهء امامت اين شخص يعنى امام صادق ع از من سؤال كن هشام خشمناك شده باندازهاى كه بلرزه درآمد و از او پرسيد اى مرد آيا پروردگار تو بيناتر به آفريدگان خود است يا آنها داناتر بمصالح خوداند ، شامى پاسخ داد بلكه پروردگار تو داناتر بمصالح مردم است .
هشام پرسيد بنا بر اين خداى متعال چه معاملهء با آنان انجام داد ؟ گفت تكاليفى براى آنان معين كرد و دليل و برهان بر حقانيت تكاليف خود اقامه فرمود و بدين وسيله رنج تكليف را از آنان بر طرف ساخت هشام پرسيد دليلى كه خدا براى مكلفان تعيين فرمود چيست ؟ پاسخ داد ، رسول خدا ص بهترين دليل حضرت پروردگار است ، هشام پرسيد پس از رسول خدا ص چه كسى جانشين و دليل است ؟ گفت كتاب خدا و سنت پيغمبر ص دليل تكاليف مردمند ، هشام پرسيد آيا امروز كتاب خدا و سنت رسول بپايهء ارتقا يافتهاند كه بتوانند اختلافات را از بين ببرند و اتفاق را در ميان ما برقرار سازند .
شامى گفت آرى چنانست كه مىگوئى ، هشام گفت هر گاه چنان باشد كه تو معتقدى يعنى كتاب و سنت مىتوانند رافع اختلاف باشند پس چرا ما و شما كه بكتاب و سنت متوجهيم با يك ديگر اختلاف داريم و تو از شام بعنوان مخالفت ، و خصومت با ما اين همه راه را مىپيمائى و خيال مىكنى ممكن است راه دين را با رأى شخصى پيمود با آنكه معترفى كه رأى شخصى هيچ گاه نميتواند مردمى كه داراى اقوال مختلفى هستند بيكرأى توجهشان دهد .
مرد شامى مانند آدمى كه در حقيقت امرى انديشه مىكند همچنان ساكت ماند و پاسخى نداد .
( 1 ) حضرت صادق ع پرسيد چرا پاسخ او را نميدهى ؟
شامى گفت انديشهء من در آنست كه اگر بگويم ما و شما اختلافى نداريم ادعاى بر خلاف واقع
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 541
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٥٤١