خيانت نمود و عهد خود با او را شكست ، مسلمانان اين عهدشكنى را گناهى بزرگ شمردند . در اين حال ، عايشه به كوفيان نامه نوشت و واقعيت را به گونه ديگر وانمود كرد تا خود را تبرئه سازد . سيف بن عمر گويد :
عايشه همراه با قاصد كوفيان ، نامهاى براى آنان نوشت : « اما بعد ؛ خدا و اسلام را به يادتان ميآورم . كتاب خدا را با اجراى آن چه در آن است ، برپا داريد . از خدا پروا كنيد و به ريسمانش چنگ زنيد و با كتابش همراه باشيد . ما به بصره رفتيم و آنان را به برپايى كتاب خدا از طريق رعايت حدود آن ، فراخوانديم . بصريان صالح دعوت ما را پذيرفتند ؛ اما كسانى كه خيرى در ايشان نيست ، با سلاح به رويارويى با ما آمدند و گفتند : “ عثمان بايد در تعقيب شما باشد [ و خون وى بر گردن خود شماست ] . ” آنان ميخواستند حدود خدا [ قصاص خون عثمان ] جارى نگردد . پس به كفر ما گواهى دادند و درباره ما سخنان زشت گفتند . ما بر آنان اين آيه را خوانديم : “ أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبًا مِنَ الْكِتَابِ يدْعَوْنَ إِلَى كِتَابِ الله لِيحْكُمَ بَينَهُمْ . . . : آيا داستان كسانى را كه بهرهاى از كتاب [ تورات ] يافتهاند ، ندانستهاى كه [ چون ] به سوى كتاب خدا فراخوانده مىشوند تا ميانشان حكم كند ، آنگاه گروهى از آنان به حال اعراض ، روى برمىتابند ؟ ” [ آل عمران : 23 ] برخى از آنان سخن مرا درست شمردند و ميان خود دچار اختلاف شدند و ما آنان را در اين حال وانهاديم . اما بعضى از آنان همچنان بر انديشه نخست خود يعنى سلاح كشيدن به روى ياران من ، باقى ماندند و عثمان بن حنيف آنان را تشويق كرد كه مرا بكشند . خداوند به دست صالحان ، مرا از اين تصميم آنان نجات داد و نيرنگشان را به خودشان بازگرداند . پس بيست و شش شب در آن جا مانديم و به كتاب خدا و برپايى حدود آن ، دعوتشان نموديم كه همانا پرهيز از ريختن خون محترم است . اما آنها از پذيرش اين دعوت سر باززدند و چيزهايى را دستاويز ساختند و ما با آنها بر سر همان چيزها صلح نموديم . اما باز خيانت و نيرنگ ورزيدند . پس خداوند ، خود ، انتقام خون عثمان را از آنان ستاند و قصاصشان كرد و تنها يك تن از آنان [ حرقوص بن زهير ] نجات يافت . خدا ما را يارى فرمود و به دست كسانى چون عمير بن مرثد و مرثد بن قيس و شمارى از قبايل بنيقيس و رباب و ازد ، ما را از آنها رهانيد . پس از همه درگذريد ، مگر از قاتلان عثمان بن
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 84
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٨٤