[ دو . ] هنگامى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) ميان اصحابش پيوند برادرى برقرار نمود ، ميان پدر وى و عمر بن خطاب ، و بين خودش و من پيوند برادرى را برقرار كرد . اين نيز بر وى گران آمد و به خاطر اين خوشبختي ، به من حسادت ورزيد .
[ سه . ] رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) دستور داد كه همه درهاى خانهها به سوى مسجد بسته شود ، مگر در خانه من . هنگامى كه پيامبر در خانه پدرش و عمر را بست و در خانه مرا باز نهاد ، برخى از خانوادهاش در اين مورد چون و چرا كردند . او فرمود : “ من نبودم كه درهاى شما را بستم و در خانه على را باز نهادم ؛ بلكه خداوند درهاى شما را بست و در خانه او را باز نهاد . ” ابوبكر از اين ماجرا به خشم آمد و اين برايش گران تمام شد و در خانواده خود در اين مورد سخن گفت كه به گوش دخترش نيز رسيد و همين مايه كينه وى بر من شد .
[ چهار . ] رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) در نبرد خيبر ، پرچم را به دست پدر او داد و فرمان داد كه بازنگردد ، مگر هنگامى كه پيروز يا كشته شده باشد . او بر اين عهد پايدارى نكرد و عقب نشست . فرداى آن روز ، پيامبر پرچم را به دوست وى عمر سپرد و همين فرمان را به او داد ؛ اما او هم گريخت و پايدارى نكرد . رسول خدا از اين رويداد ناخرسند گشت و در حضور ديگران به آنان فرمود : “ فردا پرچم را به مردى ميسپارم كه خدا و رسولش را دوست ميدارد و خدا و رسولش نيز او را دوست ميدارند ؛ كسى كه حمله ميكند و پا پس نمينهد و تا هنگامى كه خدا به دست او پيروزى را برقرار نمايد ، بازنميگردد . ” فرداى آن روز ، پرچم را به من سپرد و من پايدارى نمودم تا خداوند به دست من پيروزى را برقرار ساخت . اين ماجرا پدرش را غمگين و اندوهناك كرد و او كينه اين رويداد را از من به دل گرفت ، در حالى كه من در اين ميان گناهى نداشتم . عايشه نيز همين كينه پدرش را از من به دل گرفت .
[ پنج . ] رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) پدر وى را فرستاد تا سوره برائت را ابلاغ كند و به او فرمان داد كه عهد با مشركان را پشت سر اندازد . وى حركت كرد تا به جرف رسيد . خداوند به رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) امر فرمود كه او را بازگرداند و آيات را از او بازستانده ، به من تحويل دهد . پيامبر به پدر عايشه خبر داد كه خدا چنين فرمانى داده و در زمره وحى خدا اين بوده است :
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 566
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٥٦٦