تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
بسى بزرگ‌تر و پيراسته است - و همه حرام‌ها را مباح ساخت و يارانش هرگاه انجام كارى واجب را سخت مي‌شمردند ، نزد وى مي‌آمدند و مي‌گفتند : « اى ابوخطاب ! به ما تخفيف بده ! » سپس وى فرمانشان مي‌داد كه آن كار واجب را ترك كنند تا آن‌گاه كه همه واجبات را كنار نهادند و همه حرام‌ها را حلال دانستند و كارهاى ممنوع را مرتكب شدند . حتى وى برايشان مجاز دانست كه بر ضد يكديگر گواهى دروغ دهند . وى گفت : « هر كه امام را بشناسد ، هر حرامى بر وى حلال مي‌گردد . » خبر رفتار وى به جعفر بن محمد ( عليه السلام ) رسيد ؛ اما قدرتش در همين حد بود كه او را لعن كند و از وى بيزارى جويد . پس يارانش را گرد آورد و از اين موضوع آگاهشان ساخت و به همه جا نوشت كه از او دورى گزينند و لعنش كنند . ( دعائم الاسلام ، 1 / 48 ) البته اين كه على و امامان معصوم ( عليهم السلام ) را خدا مي‌پنداشته‌اند ، به دليل برترى آنان است . مردم از ايشان معجزاتى مي‌ديدند كه از افراد ديگر نمي‌ديدند و از اين رو ، در تنگناى عقل خويش ، آنان را خدا مي‌شمردند . 3 . حسين بن عبدالوهاب از عمار ساباطى روايت كرده كه چون اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به مدائن درآمد ، در ايوان خسرو فرود آمد و ذلف ، فرزند ستاره‌شناس خسرو ، با وى بود . هنگام نيمروز به ذلف فرمود : « برخيز و با من بيا ! » گروهى از مردم ساباط نيز با او بودند . وى در خانه‌هاى خسرو مي‌گشت و به ذلف فرمود : « خسرو براى فلان كار در اين مكان بوده است . » و ذلف مي‌گفت : « به خدا سوگند ! چنين بوده است . » امام ( عليه السلام ) در همين حال به سر برد تا آن كه همه آن مكان‌ها را همراه آن افراد گشت . ذلف مي‌گفت : « سرورم ! گويا خود تو اين چيزها را در اين مكان‌ها قرار داده‌اي ! » سپس امام ( عليه السلام ) به جمجمه‌اى پوسيده كه روى زمين افتاده بود ، نگريست و به يكى از يارانش فرمود : « اين را بردار ! » سپس به ايوان آمد و در آن جا نشست و تشتى آورد و در آن آب ريخت و به آن فرد فرمود : « اين جمجمه را در اين تشت بگذار ! » آن‌گاه ، فرمود : « اى جمجمه ! تو را سوگند مي‌دهم كه بگويى من كيستم و تو كيستي . » آن جمجمه با زبان شيوا به سخن درآمد و گفت : « تو هم در ظاهر