را در ميان عرب داريد . هم از معيشتى نيكو بهرهمنديد و هم اسبانى گزيده داريد . پس بهترين معيشت را براى خانواده خود بگذاريد و آن اسبان را براى جهاد كنار نهيد . اينك على و همراهانش شامل مهاجران و رزمندگان بدر و انصار به سوى شما ميآيند . پس شما بيشترين تعداد را در ميان آنان داشته باشيد ؛ كه اين راهى است كه هر كس در آن زنده بماند ، توانگرى و شادمانى يابد و هر كه در آن بميرد ، از حيات و رزق [ جاودان ] نصيب دارد . » در اين حال ، مردم طيء بانگ برآوردند : « آري ؛ آري . » و آن قدر بانگشان بلند بود كه چيزى نمانده بود گوشها كر شود . ( الامامة و السياسه ، 1 / 55 )
شيخ مفيد از امام حسين ( عليه السلام ) روايت نموده است : آنگاه كه اميرالمؤمنين از مدينه براى نبرد با پيمانشكنان در بصره ، حركت نمود ، نخست در ربذه فرود آمد . هنگامى كه از آن جا بار بربست ، عبدالله بن خليفه طائى در منزلگاهى به نام قديد با او ديدار نمود . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) او را نزديك خود فراخواند . عبدالله به وى گفت : « سپاس و ستايش براى خدايى است كه حق را به اهلش بازگرداند و آن را در جاى خود قرار داد ، خواه گروهى آن را نپسندند و خواه گروهى از آن شادمان شوند . به خدا سوگند ! آنان محمد ( صلى الله عليه وآله ) را نيز خوش نداشتند و او را راندند و با وى جنگيدند ؛ اما خداوند نيرنگشان را به گلوهايشان بازگرداند و خودشان را دچار پيشامدهاى بد ساخت . به خدا سوگند ! ما براى وفادارى با رسول خدا ، در هر جاى همراه تو نبرد خواهيم نمود . » اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) او را آفرين فرمود و كنار خود نشاند - و او دوست و ياورش بود - و درباره احوال مردم از وى پرسيد تا آن كه درباره ابوموسى اشعرى از او سؤال نمود . عبدالله گفت : « به خدا سوگند ! به او اعتماد ندارم و بيم دارم كه اگر زمينهاى براى مخالفت بيابد ، چنين كند . » اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به او فرمود : « به خدا سوگند ! وى نزد من نيز امين و خيرخواه شمرده نميشود . افراد پيش از من ، او را دوست ميداشتند و بر مردم مسلطش ساختند و حاكمش كردند . من ميخواستم وى را بر كنار كنم ؛ اما اَشتر از من خواست كه بر كار نگاهش دارم و من نيز با ناخرسندى چنين كردم و بعد باز بر آن شدم كه از كار بركنارش سازم . » وى در حال اين گونه گفتگوها با عبدالله بود كه سياهى انبوهى از جانب كوههاى طيء نمودار گشت . اميرالمؤمنين ( عليه السلام )
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 205
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٢٠٥