تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
برخاست و نزد وى رفت و گفت : « اى اميرالمؤمنين ! پيش از اين دو مرد ، كسى را به كوفه گسيل داشتى كه به نظرم كارى از وى برنيامد . اين دو تن نيز گمان مي‌رود كه كار را به جايى نرسانند كه تو دوست مي‌دارى و من نمي‌دانم نتيجه چه خواهد شد . اگر صلاح مي‌داني ، من را به دنبال آنان روان كن ؛ زيرا كوفيان از من بيشتر فرمان مي‌برند و هرگاه به سوى آنان روم ، اميد دارم كه هيچ يك از ايشان با من مخالفت نكند . » اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) پاسخ داد : « به نام خدا به آنان بپيوند ! » مالك اَشتر حركت نمود تا به كوفه وارد شد ، در حالى كه مردم در مسجد بزرگ شهر گرد آمده بودند . او در راه خود ، افراد هر قبيله را كه در مجلس يا مسجدى گرد آمده بودند ، فراخواند و به آنان گفت : « در پى من به سوى سراى حاكم روان شويد . » آن‌گاه ، همراه با گروهى از مردم به سراى حاكم رسيد و درون آن رفت ، در حالى كه ابوموسى در مسجد بزرگ شهر براى مردم سخنرانى مي‌كرد و مردم را از يارى علي ( عليه السلام ) بازمي‌داشت و مي‌گفت : « اى مردم ! اين فتنه‌اى است كور و افسارگسيخته كه در آن ، خوابيده بهتر از نشسته ، نشسته بهتر از ايستاده ، ايستاده بهتر از گام‌زننده ، گام‌زننده بهتر از دونده ، و دونده بهتر از سواره است . » عمار و حسن و قيس به او گفتند : « اى بي‌مادر ! از كار ما كناره گير و از منبر ما دور شو ! » ابوموسى به عمار گفت : « اين دست من گواه است كه خودم از رسول خدا شنيدم كه فرمود : پس از من به‌زودى فتنه‌اى رخ خواهد داد كه در آن ، نشسته بهتر از ايستاده است . » عمار به وى گفت : « اين سخن را رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به طور خاص به تو فرموده است : اى ابوموسي ! به‌زودى فتنه‌اى رخ خواهد داد كه تو اگر در آن نشسته باشي ، بهتر است از آن كه برخيزي . » آنان در حال اين گفتگوها بودند كه ناگهان غلامان ابوموسى وارد شدند و ندا دادند : « اى ابوموسي ! اين اَشتر است . از مسجد بيرون رو ! » سپس ياران اَشتر بر وى درآمدند و به او گفتند : « واى بر تو ! از مسجد بيرون رو كه خداوند روحت را از جسمت بيرون ببرد ! به خدا سوگند ! تو از منافقان هستي ! » ابوموسى از مسجد بيرون رفت و به اَشتر پيغام فرستاد كه آن شب را به وى مهلت دهد . اَشتر گفت : « مهلتت دادم ؛ اما امشب در سراى حاكم نمان و