مباهله « * »
ابو الحارث اسقف مسيحيان نجران غلام خود را احضار كرد و به وى دستور داد :
فورا شرجيل را نزد من بياور كه با او كار مهمى دارم ، شرجيل محرم اسرار و مشاور امين او بود ، غلام با شتاب به جستجوى شرجيل پرداخت و لحظاتى بعد به اتفاق او نزد ابو الحارث بازگشت .
ابو الحارث رو به شرجيل كرد و گفت : اگر ترا سر زده و نابهنگام احضار كردم ، به اين دليل است كه موضوع مهمى فكر مرا به خود مشغول ساخته و متأسفانه بايد اعتراف كنم به تنهايى راه چارهاى نيافتم ، جز اينكه ترا به مشورت بطلبم ، شايد چاره آن را نزد تو جويم .
آن مهم كه مرا تا اين حد نگران كرده ، اين است كه محمد بن عبد الله براى من نامهاى فرستاده و در آن مرا به دين اسلام دعوت كرده و در پايان تذكر داده كه اگر از دعوتش سرباز زنم و اسلام را نپذيرم يا بايد جزيه بدهم و يا آماده جنگ شوم ، اكنون از شما چه پنهان كه دعوت او مرا سخت به وحشت و هراس انداخته و خواب راحت را از من ربوده است . من هرچه در اين مورد فكر كردم به جايى نرسيدم و اكنون
هامش
( * ) . اقتباس از سوره آل عمران ، آيات : 60 و ما بعد آن .