تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 561

مساهمون:

ص٥٦١

مسجد ضرار « * »

ظلمت شب حجاب خود را بر سر مدينه گسترد و سكوت و آرامش همه جا را فرا گرفت ، ترس و هراس بر كوچه‌ها و معابر حاكم بود و ساكنين شهر همه در خواب عميقى فرورفته بودند و تنها يك خانه بود كه اهالى آن به دليل تشويش و اضطرابى كه در دل داشتند ، خواب در چشمشان نفوذ نمىكرد . اهل اين منزل شب هنگام دور هم جمع مىشدند و با درد دل و تبادل غم و اندوه خود ، يكديگر را تسلى مىدادند و مطمئن بودند كه در اين تاريكى شب كسى از راز آنها باخبر نمىشود . در اين خانه معتب بن قشير با ياران منافق خود تبادل نظر مىكرد ، او كه در ظاهر خود را مسلمان نشان مىداد به حاضرين در مجلس مىگويد : اين چه مصيبتى است كه وجود مرا فراگرفته و مرا از درون متلاشى مىسازد و اين چه شعله‌اى است كه شراره‌هاى آن تمام اعضاء و جوارح مرا مىسوزاند و تسكين آن ممكن نيست . به خدا سوگند هرگاه در مسير خود چشمم به مكانى كه قبيلهء بنى عوف به خود اختصاص داده‌اند و بر آن نام مسجد قبا نهاده‌اند ، مىافتد و به ياد مىآورم كه ايشان ادعا
هامش
( * ) . اقتباس از سوره توبه ، آيه : 107 .