تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
گرد و غبار جنگ فرونشست ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم استر سفيد خود را سوار شد و نگاهى به اطراف انداخت و فرياد زد : اى مردم كجا مىرويد ؟ بسوى من بياييد ، من رسول خدا محمد بن عبد الله هستم ، اما كسى به نداى او پاسخى نداد و همه در فكر فرار بودند و تنها حضرت على عليه السّلام و عباس و تعدادى انگشت‌شمار از اصحاب گرد حضرت بودند و از او حمايت مىكردند . در اينجا بود كه كينه درونى ابو سفيان آشكار شد و آنچه در سينه داشت ظاهر ساخت و گفت : اين لشكر تا ساحل درياى سرخ عنان نخواهد كشيد و كلدة بن حنبل نيز فرياد مىزد : امروز سحر محد باطل شد . رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم بار ديگر عباس را صدا زد و دستور داد انصار را فراخوان ، عباس كه مردى قوىهيكل و بلند اندام بود و صدايى رسا داشت فرياد برآورد : اى گروه انصار ، اى مردمى كه در حديبيه و در زير درخت بر سر جان خود با رسول اللّه بيعت كرديد ، اكنون رسول اللّه شما را دعوت مىكند و براى دفاع از دين خود از شما كمك مىخواهد ، فرياد عباس سينه‌ها را شكافت و در اعماق دلها اثر كرد و انصار فرياد زدند : لبيك يا رسول اللّه ، لبيك . . . خدا مىخواست عاقبت غرور و خودپسندى مسلمانان را به ايشان بفهماند و به آنها گوشزد كند كه به هنگام نبرد تنها كثرت افراد ملاك نيست . مسلمانان متفرق بار ديگر جمع شدند و به خواست خدا دلهايشان محكم و گامهايشان استوار گرديد و خدا آرامشى بر دلهايشان حاكم كرد و به لشكرى كه آن را نمىديدند ياريشان نمود و پس از شكست و هزيمت ، دوباره طعم پيروزى را به آنها چشاند و قبيله هوازن و طوايف هم‌پيمانش از صحنه گريختند و غنايم زيادى را براى مسلمانان برجاى گذاشتند .