مالك بن عوف است كه مردم خود را با زن و فرزند و حتى اموال و مواشى برداشته و به جنگ مىرود .
دريد گفت : مرا پيش او ببريد ، به خدا سوگند كه او مردى كوتهفكر و بىتدبير است و به زودى فرصت را از دست مىدهد . آيا اين روش جنگ است ؟
غلام دريد زمام شتر را گرفت و او را به مالك رساند .
دريد گفت : اى مالك ، تو بعد از من رئيس اين قوم و زمامدار ايشان شدهاى ، در مورد علت حركت اين گروه با من سخن بگو .
مالك گفت : اينها همان قوم من و شما هستند و من ايشان را براى مبارزه با محمد گسيل داشتهام ، شنيدهام كه محمد با سپاهى كه عرب تاكنون نظيرش را نديده وارد مكه شده و كسى توان مقابله با او را نداشته و او با كوچكترين مانعى روبرو نشده است و قريش با آنهمه غرور و تكبر به راحتى در برابر او سر تسليم فرود آوردهاند و از آن پس سخنى نگفتهاند .
اگر امروز ما با محمد نجنگيم ، به زودى او با ما مىجنگد و اگر امروز ما قدرت او را درهم نكوبيم ، بعيد نيست كه طايفه هوازن نيز تسليم او شوند و در پى آنها طوايف نصر ، جشم و ثقيف نيز به او ملحق شوند و محمد پادشاه تمام عرب شود ، اينك همانطور كه مىبينى قبل از اينكه محمد مهياى نبرد با ما شود من عازم جنگ با او شدهام و پيش از اينكه او به سراغ ما بيايد ، من بسوى او مىروم .
دريد پرسيد : مردان جنگى از پياده و سواره در سپاه تو مرتب است ، اما بگو بدانم ، اين بانگ شتران و فرياد شيرخواران و حتى صداى گوسفندان از چيست ؟ اينها را چرا در پى خود روان كردهاى ؟
مالك گفت : اين تدبير من در جنگ است و براى اثبات مهارت من در جنگ ، همين امر كافى است ، نفرات من نسبت به سپاه محمد كمتر است و امكان فرار آنها وجود دارد ، من زن و فرزند و مال و اموال آنها را به همراه برداشتم تا ايشان فكر فرار را در سر نپرورانند و در جنگ با عزمى راسخ و تصميمى ثابت شركت كنند .
دريد سر خود را تكان داد و گفت : به خدا سوگند ، تو سزاوار چوپانى هستى تا
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 546
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٥٤٦