رياستشان بيمناك شدند و بر افول خدايان و بتهايشان دلسوزى مىكردند ، لذا بر دشمنى و آزار رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم متفق القول شدند و در اين ميان ابو جهل عمرو بن هشام مخزومى عناد و كينه بيشترى به دل داشت و با دست و زبان به آزار و اذيت رسول اللّه مىپرداخت و در اين راه گوى سبقت را از ديگران ربوده بود و هرچه در توان داشت در تهديد و شكنجه ياران آن حضرت به كار گرفت ، تا جايى كه شقاوت و عناد او با ياران رسول خدا ورد زبان مردم شد و حتى مورد ملامت قبيلهاش قرار گرفت ، اما آنها از حمايت رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم و يارانش مضايقه كردند .
روزى حمزه از يكى از كوچههاى مكه عبور مىكرد كه ناگهان دخترى « 1 » كه آزار و اذيت ابو جهل نسبت به محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم را شنيده و ديده بود ، او را مورد سرزنش قرار داد و گفت : اى حمزه موقعيت تو در بين بنى هاشم مانند قلب در بدن انسان است ، پدرت عبد المطلب و برادرت ابو طالب است و محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم نزديكترين افراد به تو مىباشد ولى به گونهاى مورد آزار و اذيت قرار گرفته كه نه مستحق آن است و نه شايسته شأن و شخصيت اوست .
حمزه پرسيد ، چه مىگويى ؟ كيست كه محمد را مورد بىحرمتى قرار داده ؟ گفت :
ابو جهل و سپس ادامه داد ، داستان آزار و اذيت محمد توسط او نقل محافل و مجالس است ، تو چگونه از اين موضوع اطلاع ندارى ؟
در اين حال حمزه كه گويى از خوابى سنگين به هوش آمده و از غفلت خود احساس گناه مىكرد ، برآشفت و با خشم و غضب نزد ابو جهل رفت و به او گفت : چگونه به خود اجازه مىدهى محمد را مورد اهانت و اذيت قرار دهى ، آيا نمىدانى كه او پسر برادر و برادر رضاعى من است ؟
ابو جهل گفت : آيا تو نمىدانى كه او به خدايان ما ناسزا مىگويد و افكار و عقايد ما را به تمسخر مىگيرد و دين جديدى آورده است ! حمزه كه تصميم به دفاع و يارى محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم گرفته بود به او گفت :
گوش كن اى ابو جهل ؛ من از امروز به دين برادرزادهام درآمدهام و ترا هشدار
هامش
( 1 ) . اين دختر ظاهرا كنيز عبد الله بن جدعان بوده است .