ابرهه دستور داد ، تا عبد المطلب را خشنود سازند و شترهايش را به او بازگردانند .
بزرگان مكه به ابرهه گفتند : حاضريم يك سوم ثروت تهامه را به تو بدهيم تا از تخريب كعبه صرفنظر كنى ، ولى ابرهه حاضر نشد كوچكترين سخنى در اينباره بشنود و هيچ فديهاى را براى رهايى كعبه نپذيرفت . بزرگان مكه كه از اين حادثهء مهم بسيار ناراحت و متأثر بودند با نوميدى كامل و درحالىكه آثار شكست در صورت آنها هويدا بود ، به سوى مكه بازگشتند .
عبد المطلب چون بازگشت براى حفظ جان مردم به آنان سفارش كرد كه از مكه خارج شوند و به درههاى اطراف پناه ببرند . راستى اين شب ، بسى طولانى و ظلمانى بود . شبى كه مردم تصميم گرفتند شهر خود را ترك كنند درحالىكه به آنچه بر سر كعبه و مكه خواهد آمد مىانديشيدند ، شيون و فرياد از هر سو به گوش مىرسيد و مردم با ترس و هراس به كوه پناه مىبردند و نالهزنان و گريه كودكان و فرياد شتران و صداى گوسفندان صحنه رقتبارى را ايجاد كرده بود .
عبد المطلب در ميان ناله و فرياد و غوغاى مردم باتفاق عدهاى از سران قريش به سوى خانه خدا رفت ، حلقهء درب كعبه را در دست گرفت و مشغول دعا و تضرع شد و سپس همگى دست به دعا برداشتند و پيروزى بر ابرهه و سپاهيانش را از خدا خواستند و با ناله و تضرع از خدا خواستند خانه خود را حفظ كند ، سپس عبد المطلب و همراهان بازگشتند و مانند ساير مردم به سمت كوه رفتند و منتظر ماندند تا شاهد معامله ابرهه با كعبه و خدا با سپاه ابرهه باشند .
چون مردم مكه شهر را ترك كردند ، زمان ورود لشكر ابرهه فرارسيد . لشكر انبوه و فيلسواران آماده حركت شدند ، ابرهه لشكريان و فيلهاى خود را مهيا كرد و از سربازان خود سان ديد ، ولى در اين حال خدا دستههايى از پرندگان را به سوى آنان اعزام داشت كه در منقار آنها سنگريزهاى بود و هر پرنده بالاى سر يكى از سپاهيان ابرهه به پرواز درآمد و سنگريزه خود را بر سر او فرود مىآورد و بقدرت خدا استخوان سرهايشان خرد و گوشت اندامشان متلاشى مىگشت و آنها را در دم هلاك مىكرد و به صورت اجسادى بىجان و خونآلود بر زمين مىافكند .
چون ابرهه نيز به بلاى سپاهيان خود گرفتار شد و سنگريزهاى به سرش اصابت
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 385
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٣٨٥