اگر قصد جنگ با ما را نداريد ، بايد شما را نزد او ببرم .
عبد المطلب پاسخ داد : به خدا سوگند ما در صدد جنگ با او نيستيم و توان مقابله با او را هم نداريم .
نماينده ابرهه گفت : پس همراه من بيا تا نزد ابرهه برويم .
عبد المطلب با تنى چند از پسرانش و برخى بزرگان مكه و صاحبنظران قوم حركت كردند تا به مقر لشكر ابرهه رسيدند .
كعبه هم خدايى دارد
آنگاه كه عبد المطلب وارد خيمه ابرهه شد ، پادشاه حبشه را خبر دادند كه وى بزرگ قريش است ، همان كسى كه مردم شهر و وحوش اين منطقه را خوراك مىدهد .
ابرهه چون عبد المطلب را كه مردى قوى هيكل و خوشسيما و داراى هيبت و وقار بود ، ديد مقدمش را گرامى داشت و او را بسيار محترم شمرد و در جوار خود روى تخت نشاند و با او به صحبت پرداخت و از حوائجش جويا شد .
عبد المطلب گفت : سپاهيان تو شترهاى مرا ضبط كردهاند ، فرمان بده تا آنها را بازگردانند .
ابرهه گفت : من چون هيكل و هيبت شما را ديدم تحت تأثير قرار گرفتم و تو را مرد بزرگى پنداشتم ولى اكنون كه با تو صحبت كردم و خواهش تو را شنيدم ، ارزش تو در نظرم فروكاست . در اين موقع حساس تو چگونه درباره دويست شتر خود سخن مىگويى ، درحالىكه كعبه عبادتگاه تو و پدرانت در آستانه تخريب و انهدام است ! من آمدهام تا آن را ويران كنم ، آيا دربارهء آن سخنى ندارى ؟ !
عبد المطلب گفت : « من صاحب شترهايم هستم و خانه هم خدايى دارد كه از آن محافظت مىكند ! » « 1 »
ابرهه گفت : خداى خانه نمىتواند از تصميم من جلوگيرى كند .
عبد المطلب پاسخ داد : اينك اين شما و اين خانه خدا .
هامش
( 1 ) . انى انا رب الابل و انّ للبيت ربا سيمنعه .