جدائى وفراق ناچيز است . « 1 »
در طبع زمانه نيست انگيز وصال * كوشد به فراق دوستان در همه حال
گر صبح زند ز وصل خورشيد نفس * تا چشم به هم زنى رسد وقت زوال
1194 - از دست رفتن فاطمه عليها السّلام پس از احمد صلّى اللّه عليه وآله دليل است كه رفاقتها دوام ندارد .
1195 - بعد از درگذشت آنان ، خوشى چگونه تصور شود ؟ ! به جانت سوگند ، موضوعي است كه به آن دستيابى نيست .
1196 - بزودى نام من را كنار مىگذارد ، محبت مرا فراموش مىكند وپس از درگذشت من ، دوست ديگرى در نظر مىگيرد .
1197 - دوست من نبايد غمزده باشد ونه اينكه وقتي از نظر غائب شدم ، ديگرى را بجاى من برگزيند وخوشحال باشد .
1198 - دوست من كسى است كه وصالش با دوام وقلبش مركز اسرار من باشد وبه كارهاى خصوصي من كمك كند .
1199 - ( دوست ) آنگاه كه زندگى من پايان يافت ( بايد رعايت نكتههاى گذشته را بنمايد ) ، زيرا گريه زنان نوحهگر ( كه از روى علاقة ومحبت نيست ) ناچيز ومحدود است .
جمعى كه به راستى مسلمان باشند * در بند وفا به عهد وپيمان باشند
گاهى به خطا اگر جفائى بكنند * در حال ز فعل خود پشيمان باشند
هامش
( 1 ) - اين شعر كه بالا ترجمه شد وآغاز آن ستاره است در بعضي نسخهها وجود دارد .لكل اجتماع من خليلين فرقة * وكل الذي دون الفراق قليل