هستم . چون شنيدم در بارهء امر مهمّى تصميم مىگيريد به حضور رسيدم . گفتند ؛ پس داخل شو .
در آن روز اشراف و سران قريش از همهء قبايل حضور داشتند . و هر قبيله براى رهايى از رسالت مصطفى صلى اللَّه عليه و آله و آيين او سخن مىگفت و پيشنهادى مىكرد .
بعضى گفتند : او را زندانى كنيد و به او آب و نان ندهيد تا جان دهد .
ديگرى گفت : او را از شهر و ديار خويش بيرون كنيم تا به هر جا كه مىخواهد برود .
در آن ميان شيخ نجدى ( ابليس ) برخاست و گفت : به خدا سوگند اين رأى و انديشهء شما نيكو نيست . مگر حسن كلام و حلاوت گفتار و حسن خلق و منطق نيكو و غلبه بر قلوب مردم را از او نمىبينيد ! اگر او را به هر كجا بفرستيد ، و به هر سرزمينى تبعيد كنيد ، مردم را به خود جذب و پيروان زيادى جمعآورى مىكند ، و امور را از دست شما مىربايد . از اين انديشه درگذريد .
ابو جهل گفت : مرا انديشه و رأى ديگرى است .
قريش گفتند : بيان كن تا بدانيم .
ابو جهل گفت : قبايل ما بسيارند ، از هر قبيله جوانى رشيد و چالاك انتخاب مىكنيم و در دست هر يك شمشيرى برنده مىدهيم .
آنان به صورت گروهى بر محمد صلى اللَّه عليه و آله يورش آورند و هر كدام يك ضربهء شمشير بر او زنند تا از دين و آيين او نجات يابيم .
اگر قبايل مختلف در خون او شريك باشند . بنو عبد مناف قادر به جنگ با همه قبايل نيستند . پس به ناچار به خون بها ، و ديه راضى مىشوند .
شيخ نجدى ( ابليس ) گفت : احسنت بر تو ! رأى رأى اين مرد است . با وجود اين رأى هيچ تصميمى مطلوب نيست .
پس همهء قبايل بر اين رأى و انديشه اتّفاق كردند و متفرّق شدند .
شواهد التنزيل لقواعد التفضيل (فارسى) — صفحة 113
مساهمون: روحانى
ص١١٣