كه بر فرق او زند و او در گذشته بود و شمشير از پشت او فرو شد ، و بر هر دو سرون او آمد و هر دو سرون ازش درآويخت ، « 1 » و معاويه بىهوش شد و بيوفتاد ، و مبارك را بگرفتند و همى داشتند تا معاويه بهش بازآمد .
پس مبارك را پرسيد كه ترا كى فرستاد اين جايگاه بكشتن من ؟ مبارك گفتا كه ما سه تن بوديم و بيك ديگر راست كرده بوديم « 2 » كه سه تن را بكشيم ، ترا و على را و عمر و عاص را . و من به تو آمدم و عمرو بكر بعمر و عاص رفت و عبد الرّحمن ملجم على را بكشد . اكنون على را و عمر و عاص را هر دو كشتند و من ترا زخم چنين زدم . پس گروهى گويند كه مبارك را هم آن ساعت معاويه بفرمود تا بكشتند ، و گروهى گويند كه او را بازداشت ، و چون خبر كشتن على درست گشت او را دست باز داشت .
پس معاويه را برداشتند و به خانه باز بردند و پزشكان را بياوردند ، و پزشكى گفت كه اين شمشير بزهر آب داده بودهاند ، اكنون اين جراحت را داغ بايد كردن تا اين به نپراكند ، پس جراحت را باز بايد دوخت .
معاويه گفتا كه من طاقت داغ ندارم . پس پزشك گفتا كه اگر داغ نمىنهى ترا داروى دهم كه نيك شود و لكن آب پشتت برود . « 3 » معاويه گفتا روا بود كه من دو پسر دارم يزيد را و عبد اللَّه را ، و اگر ديگر نباشد شايد . پس پزشك داروى بوى داد و بخورد و آن جراحت نيك شد .
پس معاويه بفرمود تا اندر مسجد آدينه مقصوره كردند و هر آدينهاى اندر مقصوره نماز كردى . و از آن روزگار معاويه باز مقصورها كنند اندر مسجدهاى جامع ، و اگر نه پيش از آن همه مسجد يك لخت بودى و مقصوره نكردندى .
هامش
( 1 ) و پس قفاى معاويه فرو شد و تا دو گونهء وى برسيد و هر دو نشستگاه وى فرو افتاد . ( بو )
( 2 ) ماسه تنايم و سگاليده بوديم . ( بو )
( 3 ) آب پشت را ببرد . ( بو )