باشد ، و اين وعده بنهادند روز هفدهم از ماه رمضان بسال چهلم از هجرت گذشته ، و اين روز آدينه بود . و بر آن بنهادند كه عمرو بكر بمصر شود بكشتن عمرو بن عاص ، و مبارك بدمشق شود بكشتن معاويه ، و عبد الرّحمن ابن ملجم بكوفه بيستد تا على را بكشد . پس هر سه شمشيرها بزهر آب دادند و عبد الرّحمن بن ملجم در كوفه بيستاد و ايشان هر دو برفتند ، و آن وعده را نگاه همى داشتند .
و اوّل عمرو بن بكر آن روز بگاه به مسجد اندر شد « 1 » و قضا را عمرو بن عاص آن روز شكم به درد آمده بود « 2 » و به نماز نتوانست آمدن .
و او را نايبى بود نام وى خارجه « 3 » و آن روز او را فرمود كه تو برو و نماز كن . و چون او از در مسجد اندر آمد عمرو بن بكر پنداشت كه آن عمرو عاص است كه به نماز آمده است ، و شمشيرى بزد و او را بكشت .
و مردمان بجستند و او را بگرفتند ، و گفتند چرا چنين كردى ؟ و پيش عمرو عاص بردند و ازو پرسيد كه چرا چنين كردى ؟ و گفت كه من بكشتن تو آمده بودم ، و پنداشتم كه تو اى ، و او كشته شد . و ما سه كس بوديم و بهم راست كرده بوديم كه شما سه كس را بكشيم . « 4 » من ترا ، و مبارك معاويه را ، و عبد الرّحمن ملجم على را . و هم بدين روز و هم بدين ساعت . عمرو عاص گفت : اردت عمروا و اراد اللَّه خارجة . و عمرو عاص بفرمود تا او را بكشتند .
و امّا مبارك بدمشق هم در آن وقت و ساعت از پس در مسجد بيستاد ، و چون معاويه اندر مسجد آمد و در گذشت ، مبارك شمشير به دو دست گرفت
هامش
( 1 ) آن روز وعده بمزكت اندر آمد . ( بو )
( 2 ) قولنج گرفته بود . ( بو . صو )
( 3 ) و او را صاحب شرطى بود نام وى خارجه . ( بو )
( 4 ) و ما سه تنايم و سگاليدهايم كه ترا و معاويه را و على را بكشيم . ( بو )