ايشان هر دو را ، گفت كه : يا موسى همى خواهى كه بكشى ما را « 1 » چنان كه بكشتى تنى را دى ؟ « 2 » نه همى خواهى مگر كه باشى ستنبهاى « 3 » اندر زمين ، و نه مىخواهى كه باشى از بسامانان « 4 »
20 - و بيامد مردى از دورترين شهر همى رفت ، « 5 » گفت : يا موسى كه گروه همى سگالند به تو « 6 » تا بكشند ترا ، بيرون رو كه من هستم ترا از نصيحتكنان « 7 »
21 - بيرون آمد از آنجا ترسان و چشم همى داشت ، و گفت :
خداوند من برهان مرا از گروه ستم كاران و كافران
22 - و چون روى اندر نهاد برابر شهر مدين گفت : باشد « 8 » خداوند من كه بنمايد مرا راستى راه
23 - و چون اندر آمد به آب شهر مدين يافت بر آن گروهى از مردمان كه آب مىدادند ، و يافت از بيرون ايشان دو زن كه همى راندند گوسفندان را ، گفت : چيست كار شما ؟ « 9 » گفتند : نه آب دهيم تا بيايند « 10 » شبانان و پدر ما پيرى است بزرگ « 11 »
24 - و آب داد ايشان را پس برگرديد سوى سايه گفت : اى خداوند
هامش
( 1 ) مرا . ( آ )
( 2 ) بدى روز . ( آ )
( 3 ) خيره كش . ( بو ) - گردنكش .
( آ )
( 4 ) نيكوكاران . ( آ )
( 5 ) و بيامد مردى يعنى يوشع بن نون از كرانهء شهر همى دويد . ( بو ) - و آمد مردى از كنارهى شهر همى رفت . ( آ . صو ) [ در متن كلمهء « يسعى » از قلم كاتب افتاده ، بعدا به خط ديگر در حاشيه نوشته شده است . ]
( 6 ) فرمودهاند . ( صو . آ )
( 7 ) يا موسى مهتران راى مىزنند اندر تو كه بكشند ترا ، بيرون شو از شهر كه من ترا از نيك خواهانم . ( بو )
( 8 ) و چون روى فرا نهاد بديدار مدين گفت زود باشد . ( آ ) - و چون روى نهاد سوى مدين گفت مگر . ( بو )
( 9 ) چه بوده است شما را ؟ ( آ . صو . بو )
( 10 ) آب همى نه توانيم داد تا بازنه گردند . ( بو )
( 11 ) نه آب دهيم تا فراز آيند شبانان ، و پدر ما - يعنى شعيب - پيرى است بزرگوار . ( آ . صو )