[ فَراغَ إِلى أَهْلِهِ ]
و آنگاه پنهان از مهمانهايش پيش اهلش ( اهل بيت خود ) رفت تا براى مهمانها چيزى بياورد و پذيرايى كند .
[ فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ ]
كباب گوسالهى فربهى نزد ميهمانان آورد ، چون بيشتر مواشى حضرت ابراهيم عليه السّلام گاو بود .
[ فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قالَ أَ لا تَأْكُلُونَ فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً ]
پس گوسالهى بريان را نزد آنها نهاد و گفت : چرا نمىخوريد و در دل از آنها ترسيد .
[ قالُوا لا تَخَفْ ]
گفتند : نترس ، ما رسولان پروردگار تو هستيم .
[ وَ بَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَلِيمٍ ]
و او را به پسرى دانا بشارت دادند .
[ فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ ]
پس از مژده و بشارت زن ابراهيم ( ساره ) آمد .
[ فِي صَرَّةٍ ]
در حالى كه داود و فرياد مىزد ، يا با جماعتى آمد ، چنانچه از امام صادق عليه السّلام روايت شده است « 1 » .
[ فَصَكَّتْ وَجْهَها ]
بعضى گفتهاند : انگشتانش را جمع كرد و به پيشانى خود زد « 2 » .
و برخى گفتهاند : از تعجّب سيلى به صورت خود زد .
بعضى گفتهاند : صورتش را پوشيد « 3 » .
[ وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ ]
و گفت : من چگونه بچّه بياورم ، در حالى كه آنگاه كه سنّ من اقتضاى حمل مىكرد بچّه نمىآوردم ، حال كه پير زن شدهام و ديگر آبستن نمىشوم .
[ قالُوا كَذلِكَ قالَ رَبُّكِ ]
مهمانان گفتند : خداى تو اين چنين
هامش
( 1 ) نور الثقلين ج 5 ص 126 - 127
( 2 ) مجمع البيان - نور الثقلين ج 5 ص 127
( 3 ) مجمع البيان - نور الثقلين ج 5 ص 127