تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
برگرد كه خدا تو را از همان‌جا آفريده ، بدن ايّوب متعفّن شد تا آنجا كه اهل قريه او را از قريه بيرون كردند ، او را در محلّ زباله بيرون شهر گذاشتند ، زن او رحمه دختر يوسف فرزند يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم بود كه از مردم صدقه مىگرفت و هر چه كه پيدا مىكرد براى ايّوب مىآورد ، وقتى كه بلا و گرفتارى ايّوب طولانى شد و ابليس ديد صبر او زياد است پيش اصحاب ايّوب آمد كه در كوه عزلت گزيده بودند ، به آنها گفت : با ما نزد اين بنده گرفتار و مبتلا بيائيد تا از گرفتارى او سؤال كنيم ، پس به قاطرهاى تيزرو سوار شدند و آمدند ، تا نزديك ايّوب كه رسيدند قاطرها از بوى بد ايّوب رم كردند ، نزديك نرفتند ، اصحاب ايّوب به يكديگر نگاه كردند ، نزد او رفتند ، در بين آنان نوجوانى بود كه سنّش كم بود . آمد و نزد ايّوب نشست و گفت : اى ايّوب اگر بما بگوئى كه گناه تو چه بوده شايد خداوند درخواست ما را اجابت كند ، ما اين گرفتارى تو را كه هيچ كس تاكنون چنين گرفتار نشده جز ناشى از امرى كه مخفى مىكنى نمىبينيم ؟ ! ايّوب گفت : به عزّت پروردگارم قسم خدا خودش مىداند كه من طعامى نخوردم مگر آنكه يتيم يا ضعيفى با من خورده است ، هر وقت دو كار براى من پيش آمده كه هر دو طاعت خدا بوده من آن كار را انتخاب كردم كه بر بدنم شديدتر و سخت‌تر بوده است . پس آن نوجوان به يارانش گفت : واى بر شما نبىّ خدا را سرزنش كرديد تا عبادت پروردگار را كه مخفى مىكرد ، ظاهر ساخت .