غيب عبارت از چيزى است كه از نظر كسى كه اين غيب براى او غيب است غايب باشد اعمّ از آن كه براى غير او مشهود و حاضر باشد يا نباشد .
و مقصود از كسى كه در آسمانها و زمين است كسى است كه محدود به حدود آسمانها و زمين بوده و از حجابهاى تعيّنات آسمان و زمين خارج نباشد .
زيرا انسان ملكى كسى است كه تحت حدود ملك محجوب باشد و ادراكاتش منحصر بر محسوسات باشد ، زيرا مدرك در ادراك خودش بايد هم سنخ و همجنس مدرك باشد ، بلكه بايد متّحد با او باشد ، پس مدرك وقتى ملكى باشد مدرك آن نيز ملكى مىشود و در اين صورت جميع آنچه كه در آسمانهاست اعم از آسمانهاى طبيعى و آسمانهاى ارواح نسبت به او غيب شمرده مىشود .
و ادراك انسان ملكوتى از ملكوت فراتر نيم رود و مدرك او مجرّد صرف نمىتواند باشد و چيزهايى كه مجرّد از تقدّر و اندازه هستند نسبت به او غيب است ، ادراك انسان جبروتى كه محدود به حدود عقول است به عالم مشيّت نمىرسد و عالم مشيّت نسبت به او غيب است .
پس صحيح است كه گفته شود : همهى محدودها به حدود آسمانهاى ارواح و زمينهاى اشباح غيب را نمىدانند كه آن عالم اسماء و صفات است و جز خدا كسى آن را نمىداند و اگر لفظ
مَنْ
موصوله مخصوص به ممكنات باشد استثناى منقطع است و اگر مختصّ به ممكنات نباشد استثناى متّصل است .