رسول خدا هر وقت مىخواست يكى از زنانش را در غزوهاى با خود ببرد بين آنان قرعه مىانداخت .
پس از بازگشت از آن غزوه هنگامى كه نزديك مدينه رسيدند و اجازه حركت داده شد عايشه بلند شد و راه رفت تا از لشگر جلو افتاد ، وقتى قضاى حاجت نمود و كارش را تمام كرد به سوى كاروان حركت كرد ، پس دست به سينهاش زد ديد گردنبندش نيست ، جهت پيدا كردن گردنبندش دوباره برگشت و در طلب گردنبند مقدارى معطّل شد ، جماعتى هم كجاوهى عايشه را حمل مىكردند آمدند و كجاوهى او را به دوش گرفتند و حركت كردند و گمان مىكردند كه عايشه گردنبندش را پيدا كرده و داخل كجاوه نشسته است ، ولى وقتى عايشه به محلّ فرود لشگر رسيد هيچ كس را آنجا نديد ، نه صداكننده و نه خوابدهندهاى پس در همان منزلى كه قبلا بود همانجا ماند به گمان اين كه جماعت خودشان مىفهمند كه عايشه را گم كردهاند .
از سوى ديگر صفوان بن معطّل سلمى از پشت سر لشكر عايشه آمد و شب را در همان منزل به صبح رسانيد و عايشه را شناخت ، از شترش فرود آمد و عايشه را سوار كرد تا پيش لشگر آمدند و پس از اين قضيّه منافقين تهمتها در حقّ عايشه گفتند ،
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 288
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص٢٨٨