الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً ( 82 )
ترجمه :
( 18 / 82 - 60 )
و به ياد آر وقتى را كه موسى به رفيق جوانمردش ( يوشع كه وصىّ و خليفهى او بود ) گفت من دست از طلب بر ندارم تا به مجمع البحرين برسم يا سالها عمر در طلب بگذرانم ،
و چون موسى و رفيقش بدان مجمع البحرين رسيدند ماهى ( غذاى ) خود را فراموش كردند آن ماهى هم راه به دريا بر گرفت و رفت ،
پس آنگاه كه از آن مكان بگذشتند موسى به آن جوان گفت : غذاى چاشت ما را بياور كه در اين سفر رنج بسيار ديديم ،
( يوشع ) گفت : در نظر دارى آنجا كه بر سنگى منزل گرفتيم من آنجا ماهى را فراموش كردم و شيطان از يادم برد و شگفت آن كه ماهى بريان راه دريا گرفت و برفت ،
موسى ( با فراست يافت و يوشع را ) گفت آنجا همان مقصدى است كه ما در طلب آنيم و از آن راهى كه آمدند بدانجا برگشتند ،
در آنجا بندهاى از بندگان خاصّ ما را ( كه جوياى او بودند ) يافتند كه او را رحمت و لطف خاصّى عطا كرديم و هم از نزد خود وى را علم ( لدنّيّ و اسرار غيب الهى ) بياموختيم ،
موسى به آن شخص دانا گفت : آيا اگر من تبعيّت و خدمت تو كنم از علم ( لدنّيّ خود ) مرا خواهى آموخت ،
آن عالم پاسخ داد كه تو هرگز نمىتوانى كه با من صبر پيشه كنى ،
و چگونه صبر توانى كرد بر