براى آنها مهمانخانهى مخصوصى قرار داد ، و از آنها نيكو پذيرايى نمود ، و به آنها تلطّف و مهربانى كرد و از محلّ و نسب آنها و از حال پدرشان و اولادشان پرسيد ، و آنها به تفصيل جواب دادند ، و گفتند كه ما يك برادر پدرى داريم كه از مادر از ما جدا است .
پس يوسف به آنها خوبى كرد و بارهايشان را پر كرد بدون اين كه توجّه كند كه كالاى آنها وافى به قيمت بارشان نيست ، قيمت كندر را هم كه آورده بودند در ميان بار آنها گذاشت ، و بعضى گفتهاند كه كالاى آنها كفش و چرم بوده است .
و يوسف گفت :
أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ
آيا نمىبينيد كه من كيل و پيمانه را بدون نقص ادا مىكنم .
وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ
من بهترين ميزبانان هستم چون ديديد كه بچه زيبايى و خوبى از شما مهماندارى كردم .
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَ لا تَقْرَبُونِ
اگر آن يكى برادرتان را نياوريد ديگر به كشور من وارد نشويد ، در مأيوس كردن برادرانش مبالغه نمود تا برآوردن برادرش تأكيد كند .
قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ
گفتند : ما اين كوشش را انجام مىدهيم كه آن برادر را از پدر بگيريم و بياوريم ، يا اين كه ما آن برادر را مىآوريم .
بعضى گفتهاند : وقتى برادران بر يوسف داخل شدند و يوسف آنها را شناخت به آنها گفت : شما چه كسانى هستيد ؟