تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
نشناختند ، چون حال يوسف از آن موقع كه آن‌ها او را ديده بودند از نظر سن و صورت و مرتبه و هيبت تغيير كرده بود . نقل شده است كه بين يوسف و پدرش هيجده روز راه بود و پدرش در باديه زندگى مىكرد . و مردم از همه طرف به مصر مىرفتند تا طعامى تهيه كنند ، و يعقوب و فرزندانش در باديه‌اى منزل گزيده بودند كه در آنجا فقط كندر وجود داشت پس برادران يوسف از آن كندر گرفتند و به مصر حمل كردند تا با غلّه عوض كنند ، و يوسف خودش متصدّى فروش بود ، وقتى برادرانش داخل شدند آن‌ها را شناخت و آن‌ها يوسف را نشناختند ، چنانچه خداى عزّ و جلّ حكايت كرده است .
وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ
« 1 » و چون آنچه را كه به خاطر آن آمده بودند و آنچه را هم كه در سفر به آن احتياج پيدا مىكردند ، همه را آماده كرد ، ( و جهاز آماده كردن چيزهايى است كه در سفر به آن احتياج پيدا مىشود ) .
قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ
يوسف گفت : آن برادر پدرتان را نزد من بياوريد توضيح اين كه چون يوسف آن‌ها را شناخت
هامش
( 1 ) سه كس از پيغامبران از سه كس سه چيز خواستند بلفظ اينان : سليمان از بلقيس ايمان خواست . رسول از مشركان بر شرك ايشان برهان خواست . يوسف از برادران دوست‌ترين برادران خواست . جامع الستّين جلد اوّل تفسير سوره يوسف