سال خوب به تحصيل و نگهدارى غلّات پرداخت و در سالهاى گرسنگى و خشكسالى شروع به فروختن آنها كرد تا كار به جايى رسيد كه جميع اموال و حشم و املاك و بندگان و كنيزان مصر را تحصيل نمود و اهل مصر بندگان او شدند و يوسف مالك همه گشت ، و در بعضى از اخبار آمده است . كه يوسف بعد از بر طرف شدن خشكسالى به پادشاه گفت : اى پادشاه چگونه مىبينى آنچه را كه پروردگارم به من محوّل كرده است از ملك مصر و اهل آن ؟
رأى خودت را به ما بگو ، من مردم را اصلاح نكردم كه فاسدشان سازم ، و از بلا نجات ندادم تا و بال بر آنها گردم ، و لكن خداى تعالى آنها را به دست من نجات داد . شاه گفت : رأى رأى توست .
يوسف گفت : من خدا را شاهد مىگيرم و تو را شاهد مىگيرم كه من همه اهل مصر را آزاد كردم ، و اموال و بندگانشان را به آنها ردّ نمودم و انگشتر و تاج و تخت تو را نيز به خودت مىدهم به شرط اين كه جز به سيره و روش من راه نروى و جز به حكم من حكم نكنى .
شاه گفت : اين كه جز به روش تو راه نروم و جز به حكم تو حكم نكنم از شرف و افتخار من است ، و اگر تو نبودى من توانايى اين كار را نداشتم و به آن راهنمايى نمىشدم ، و تو سلطنت مرا عزيز قرار دادى و به مقصود رساندى ، و من شهادت مىدهم كه جز خداى
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 538
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص٥٣٨