مىباشند ، حال آنان كه اميدوار امر خدايند يا اينكه متنبّه شده كسى را مىجويند كه آنان را بر مبداشان راهنمايى كند پس يا اين است كه مىرسند يا نمىرسند .
و آنكه به راهنما و دليل رسيده يا اين است كه به مقتضاى دلالت دليل عمل مىكند يا نمىكند . و عملكننده به حسب حال يا در كفر باقى مىماند يا از اين حدّ تجاوز كرده به شرك حالى يا شرك شهود يا ( در نقطهء مقابل آن ) به توحيد شهودى يا تحقّقى مىرسد . در اين حال اگر چنان شود كه برايش اشارهاى به توحيد هم باقى نماند ( مقام جذب مطلق و فناء محض ) دگر توحيدى در آنجا نمودى ندارد ( بلكه عين توحيد است بىبيان و نشان ) در اين صورت براى خدا مىشود ، اين مقام آخر مقامات عبوديّت بوده بر كمال و تماميّت مقرّ است ( اقرار دارد ) و در اين هنگام اگر خداوند او را به سبب عنايت خويش باقى بگذارد ، اين مقام براى او ابتداى مقامات ربوبيّت است و اگر بر همين حالت باقى بماند و خداوند پس از فنا او را باقى نگذارد ديگر از او هيچ عين و اثرى نمىماند ، پس براى او نه اسمى است و نه رسمى و نه حكمى .
و اين معنى يكى از مصاديق حديث قدسى است كه مىگويد : همانا اولياء من تحت قبّهء رحمانيّت من هستند غير از من كسى آنها را نمىشناسد « 1 » ، و همچنين اين معنى يكى از مصاديق ولىّ و امام ( ع ) است چنانچه بيان خواهيم كرد .
هامش
( 1 ) اوليايى تحت قبايى لا يعرفهم غيرى .