پس عبد اللّه بيرون آمد ، در حالى كه مىگفت :
« اشهد انّ لا إله الا اللّه وحده لا شريك و اشهد انّ محمّد عبده و رسوله . . . » .
شهادت مىدهم كه جز خداى يكتا خدايى نيست و شهادت مىدهم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله بندهء و فرستادهء او است كه در تورات و انجيل و صحف ابراهيم و ساير كتابهاى خدا ، نام او و برادرش على ابن أبي طالب ( ع ) ، وجود دارد .
يهوديان چون سخنان وى را شنيدند ، گفتند :
اى محمّد ! او سفيه ما و فرزند سفيه ماست ، شرّ ما و فرزند شر ماست ، فاسق ما و فرزند فاسق ماست و نادان ما و فرزند نادان ماست .
و فكر او از ما پنهان بود و ما دوست نداشتيم كه از او غيبت كنيم .
پس عبد اللّه گفت : اى رسول خدا ، اين بود از آنچه كه مىترسيدم . . .
( تا آخر روايت ) « 1 » .
[ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 100 ]
أَ وَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ ( 100 )
ترجمه :
( مگر چنين نيست ) هر عهدى كه بستند ، گروهى از آنها آن عهد را پشت سر افكندند . آرى ، ( بلكه ) بيشتر آنان ايمان نمىآورند .
تفسير :
« أَ وَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً »
: آيا اين يهود از بدى و نادانى باز نمىايستند كه رسالت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و خلافت على ( ع ) را بعد از نشانههاى واضح كه دلالت بر رسالت و امامت مىكرد ، منكر شدند . هر وقت اينها با حضرت عهدى بستند كه هر چه آن شخص ( عبد اللّه بن سلام ) گفت قبول كنند ، آن عهد را شكستند .
هامش
( 1 ) تفسير امام عسكرى ، ص 460 - 462 .