تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
در بهشت دوستانشان در بهشت و دشمنانشان در آتش . منصور گفت صورت پيرمرد روشن شد و گفت ترا بخداى تعالى سوگند تو كيستى ؟ گفت مردى از اهل كوفه باشم گفت در عرب متولدشده اى گفتم آرى عربى شريف گفت مانند اين حديث را حديث ميكنى و عبايت اين قدر كهنه است . گفتم با اين قيافه و حالت كه تغيير داده‌ام از بنى مروان فرارى هستم اگر وضعم را تغيير دهم شناخته ميشوم ايمن بر خودم نيستم از كشتن گفت ترسى بر تو نيست ان شاء الله تعالى ، مرا دو حلَّه پوشيد و بر استرى سوار كرد به سوى منزلش برد و گفت خدا دو ديدهء ترا روشن كند همانطور كه چشم مرا روشن كردى بنقل روايت و خدا ترا بنابودى گرفتار نكند ان شاء الله چشمت روشن شود . بعد از پذيرائى و مهماندارى گرم مرا با مردى فرستاد آن مرد مرا به سوى در منزلى آورد كوبه را به در آشنا كرد و اجازهء ورود براى من خواست خادمى به سويم بيرون آمد و مرا وارد خانه كرد ناگاه ديدم جوانى نشسته سلام كردم به خوبى جواب داد سپس دست مرا گرفت و مرا نزديك خودش نشاند جوانى خوش چهره و خوش قيافه بود پس از آنكه بلباسهاى من نگاه كرد و گفت اين لباسها و اين قاطر را شناختم ابو محمّد ترا خلعت نداد و بر استرش سوار نكرد مگر بواسطهء اينكه تو از دوستان اهل بيت پيامبرى . اينك من دوست دارم خداى ترا رحمت كند كه مرا حديث كنى به چيزى از فضائل حجت خدا بر تمام مردم امير المؤمنين على بن ابى طالب عرض كردم بلى حديث كرد مرا پدرم از پدرش از جدش از پيامبر گرامى