ميكشم چنين نميكردى ولى چه كنم كه تو پسر عم رسول خدائى و تو او را غسل داده اى .
سپس عباس متوجه ابى بكر شد و گفت واگذار ما را ما حكماء هستيم بالاتر از شان تو ، متعرض پسر من و پسر برادرم ميشوى تو پسر ابى قحافه و مرّه هستى ما فرزندان عبد المطَّلب بن هاشم اهل بيت نبوّت و صاحبان خلافت شما خودتان را بجاى ما جا زديد حمله كرديد بر ما در سلطنت و پادشاهى تا خويشاوندى ما را گسستيد ، ارث ما را منع كرديد بعد شما گمان كرديد كه ارثى براى ما نيست شما سزاوارتر از ما بدين امر نيستيد هلاكت و دورى بر شما باد تا كى دروغ مىبنديد .
بعد مردم پراكنده شدند و عباس دست على را گرفت و على عليه السّلام شروع كرد و ميگفت ترا سوگند مىدهم اى عمو كه سخن نگوئى و اگر ميخواهى سخن بگوئى جورى سخن بگو كه او شادمان شود و چاره اى براى ايشان پيش من نيست مگر صبر و شكيبائى آنچنان كه پيامبر خدا به من دستور داده واگذار آنچه را كه براى ايشانست اى عمو بروز غدير واگذار ايشان را كه با كوشش خويش ما را ناتوان شمارند زيرا كه مولاى ما خداست و او بهترين حكمكنندگان و داورانست .
عباس به حضرت امير عرضكرد آيا ترا من كفايت نمىكنم ؟ اگر بخواهى برگردم بسوى او قدر و جاهش را بوى بشناسانم و سلطنت او را از او بركنم پس او را سوگند داد تا خاموش شد .
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 347
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٣٤٧