معاذ كسى كه از تو و عبد الله عمر راستگوتر است عرضكردم او كى بود اى امير مؤمنان سپس فرمود : كسى كه مرا خبر داد مىشناسى كه من چه كس را ميگويم سپس عرضكردم درست فرمودى گمان ميكنم انسانى ترا خبر داده كه پدر من در آنجا حاضر نبود و او ميگويد كسى غير من نبوده است .
سليم بابن غنم گفت معاذ به مرض و با مرد ابو عبيده بچه مرض درگذشت گفت او به مرض دبيله مرد سپس محمد بن ابى بكر را ديدار كردم هنگام مردن پدرت كسى غير تو و برادرت و عبد الرحمن و عايشه و عمر آنجا بود گفت نه گفتم از او شنيدهاند آنچه را تو شنيده اى گفت از او گروهى از مردان كريم شنيدند و گريه كردند و گفتند او هذيان ميگويد اما آنچه كه من شنيدم نگفتم آنچه را كه آنان شنيدهاند چيست ؟ گفت خود را بنابودى و هلاكت خواند .
سپس عمر به او گفت اى خليفه ى رسول خدا چرا فرياد واى و هلاكت دادى گفت اينك رسول خداست كه با او علىّ بن ابى طالب است مرا مژده ى به آتش ميدهند و با رسول خداست نامه اى كه در مكه هم پيمان و هم سوگند شديم رسول خدا ميگويد : خوب به پيمانت وفا كردى و همكارى بر ضرر ولىّ خدا نمودى مژده باد ترا و رفيقت را به آتش پائين - ترين طبقه ى دوزخ .
چون عمر اين سخن را شنيد بيرونشد و گفت هذيان ميگويد گفت به خدا سوگند هجو نميگويم كجا ميروى عمر گفت چطور هذيان نمىگوئى كه تو دومين نفر در غار بودى گفت الان نيز آيا ترا خبر ندهم كه همانا محمّد ( نگفت رسول خدا ) به من گفته است و من با او در غار
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 350
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٣٥٠