چسباند هى فرياد زد واى بر من تا اينكه مرد .
پسر غنم گفت به كسى اين قصه را نگفتم مگر قيس بن هلال و مگر دخترم همسر معاذ و مردى ديگر زيرا كه من بيمناكم از آنچه ديدم و شنيدم از معاذ پسر غنم گفت به قصد حج رفتم در آنجا ديدار كردم كسى را كه دم جاندادن ابو عبيده و سالم را ديده بود او مرا خبر داد همانچه را كه هنگام مردن براى معاذ آشكار شده بود براى آن دو بدون كم و زياد ظاهر شده گويا آن دو همان را كه معاذ گفته بود گفتند .
سليم گفت داستان پسر غنم را همين داستان را تمامش را براى محمد بن ابى بكر نقل كردم گفت پوشيده دار بر من ، من حاضر بودم كه پدرم دم مرگش گفت مانند آنچه را كه گفتند عايشه گفت همانا پدرم هذيان ميگفت .
محمد بن ابى بكر گفت عبد الله عمر را در زمان خلافت عثمان ديدم به او گذارش دادم آنچه شنيده و ديده بودم از پدرم هنگام مرگش و بر عبد الله عهد و پيمان گرفتم تا پوشيده دارد سپس عبد الله عمر گفت تو هم پوشيده دار به خدا سوگند مانند گفتار تو را بدون كم و زياد پدر من گفت در مرض مرگش بعد عبد الله عمر تمام اين گفتار به حق را پنهان كرد و ترسيد اينكه على بن ابى طالب از گفتار او آگاه شود چون دوستى مرا نسبت به او و جدائيم را نسبت به خودش ميدانست سپس گفت همانا هذيان بوده .
بعد خدمت امير المؤمنين رسيدم آنچه را شنيده بودم به او گذارش دادم آنچه را كه از پدرم شنيده بودم و آنچه را كه عبد الله عمر به من گفته حضرت فرمود : به من گذارش داد از پدرت ، از ابى عبيده ، از سالم ، از
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 349
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٣٤٩