تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
خبر وفات ابى بكر و معاذ بن جبل وقت مردنش سند ميرسد به عبد الرحمن غنم ازدى هنگامى كه معاذ بن جبل درگذشت و او از فقيه ترين و داناترين مردمان شام بود و از همه اجتهادش محكمتر بود او گفت كه معاذ بن جبل ، به مرض و با و طاعون مرد من روز مرگش حاضر بودم مردم همه گرفتار و با بودند . گفت در حال احتضارش شنيدم و حال اينكه در خانه جز من كسى نبود و اين داستان در زمان خلافت عمر بود فهميدم ميگفت واى بر من واى بر من از او پرسيدم چرا گفت از دوست داشتن من عتيق را و عمر را بر عليه خليفه ى رسول خدا و وصىّ و جانشين رسول خدا علىّ بن ابى طالب گفتم تو هذيان ميگوئى سپس گفت اى پسر غنم اين رسول خدا و علىّ ابن ابى طالب است ميگويند مژده باد تو و يارانت را به آتش مگر شما نگفتيد اگر رسول خدا بميرد خلافت را از علىّ بن ابى طالب برميگردانيم پس هرگز خلافت به او نرسد من و ابى بكر ، عمر ، ابو عبيده ، سالم مولا حذيفه گرد هم آمديم . پسر غنم گفت پرسيدم كى جمع شديد اى معاذ گفت در حجّة الوداع گفتيم تظاهر كنيم تا زمانى كه ما زنده‌ايم على بخلافت نرسد چون رسول خدا درگذشت به آنان گفتم شما را فاميل من انصار بس باشد و مرا قريش بس باشد بعد بر آن پيمانى كه در عهد رسول خدا بسته بوديم دعوت كردم بشر بن سعد ، اسيد بن حصين آن دو با من درين پيمان بيعت كردند پرسيدم معاذ همانا تو هذيان ميگوئى صورتش را به زمين