بسوى ابى بكر رفتند و او را آگاه كردند او هم گفت حركت كنيم برويم تمام آن گروه بسوى منزل على عليه السّلام رفتند ناگاه ديدند حسين بن على عليه السّلام در منزل ايستاده شمشيرى در دست دارد و مىچرخاند ابو بكر گفت اى ابا عبد الله اگر صلاح بدانيد ما را اجازه دهى بر پدرت وارد شويم سپس به تمام آنها اجازه داد بر على وارد شدند خالد بن وليد هم با آنان بود .
تمام جمعيت سلام كردند حضرت هم پاسخ داد چون نگاهش بخالد افتاد فرمود : خوش باد بامدادت نيكو گردن بندى است گردن بند تو خالد گفت اى على از دست من نجات پيدا نمىكنى اگر اجل مرا مهلت دهد حضرت فرمود اف بر تو اى پسر دميمه ( 1 ) همانا به آن خدائى كه دانه را ميشكافد و نسيم صبحگاهان را آفريده پستترين چيزها جان تو در دست من است اگر بخواهم مانند مگسى است كه در ميان خورش داغ و گرم كه از آنجا بردارم اين زحمتها را به خود مده ( 2 ) ما را بگذار بردبار باشيم و گر نه ترا ملحق ميكنم به كسى كه تو سزاوارتر بكشتنى از او اى ابا سليمان گذشتهها را واگذار آنچه در پيش است بگير نمىنوشى از اين پيمانه مگر تلخى آن را به خدا سوگند من مرگ تو و مرگ خودم روح تو و روح خودم را نديدم مگر اينكه روح من در بهشت و روح تو در دوزخ است .
آن گروه بين آن دو مانع از مشاجره شدند درخواست قطع
هامش
( 1 ) زشت و بدكار .
( 2 )اى مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه تست
عرض خود ميبرى و زحمت ما ميدارى