اما نكوهش تو مرا باينكه آقايم على است پس به خدا سوگند آقاى من و تو است و آقاى تمام مؤمنانست آه آه كجا من استوارى قدم على را دارم كجا ممكن است قدم جاى قدم او بگذارم تا اينكه ترا بيندازم آنچنان كه منجنيق سنگ را پرت مىكند و شايد هم اين كار به زودى بشود و بديدن از شنيدن اكتفا مىشود بعد قيس بلند شد لباسش را جمع كرد و رفت .
ابو بكر از كردار خود پشيمان شد خالد هم شروع كرد دور مدينه چرخيدن طوق هم چند روزى در گردنش بود بعد كسى پيش ابى بكر آمد و گفت هم اكنون على بن ابى طالب از سفرش بازگشت عرق كرده و چهره اش سرخ شده اقرع بن سراقه ى باهلى و اشرس بن اشج ثقفى را پيش بفرست تا درخواست كنند بيايد مسجد رسول خدا نزد ابى بكر .
آن دو شرفياب محضر آن حضرت شدند عرضكردند اى ابا الحسن همانا ابا بكر شما را ميخواند براى گرفتاريى كه او را افسرده خاطر كرده و از شما درخواست مىكند كه بسوى او در مسجد رسول خدا تشريف فرما شويد حضرت پاسخ آن دو را نداد عرضكردند جواب بر نميگردانى در آنچه كه بر تو آورديم فرمود : به خدا سوگند بد ادبى است ادب شما و سزاوار نيست بر مرديكه بسوى مردم خوانده مىشود و نيازمندىهايشان را بر طرف كند مگر اينكه نيازمند بسوى منزل او برود شما اگر نيازى داريد مرا در منزلم بر آن آگاه كنيد كه اگر امكان داشت ان شاء الله تعالى بر طرف كنم .
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 331
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٣٣١